تبلیغات
دوستانه - مطالب خرداد 1392

آیا شما هم این نیمکت را دارید؟

آیا شما هم این نیمکت را دارید؟ 

روزی لویی شانزدهم در محوطه‌ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید. از او پرسید تو برای چی این‌جا قدم می‌زنی و از چی نگهبانی می‌دی؟ سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد این ‌جا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!

لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت: قربان افسر قبلی نقشه‌ی قرار گرفتن سربازها سر پست‌ها را به من داده. من هم به همان روال کار را ادامه دادم! مادر لویی او را صدا زد و گفت من علت را می‌دانم، زمانی که تو 3 سالت بود، این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را این ‌جا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال می‌گذرد و هنوز روزانه سربازی این‌ جا قدم می‌زند!

فلسفه‌ی عمل تمام شده، ولی عملِ فاقدِ منطق، هنوز ادامه دارد! آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده می‌کنید؟

نوشته شده در تاریخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

پادشاه مهمان دوست

پادشاه مهمان دوست 

آورده اند که در کرمان پادشاهی بود که کرم و مروت بسیار داشت. عادت او آن بود که هر غریبی به شهر او می آمد سه روز مهمان او بود. عضدالدوله به کرمان حمله آورد. او طاقت مقابله با وی نداشت. در قلعه رفت و هر روز جنگ سختی می کرد و عده ای را می کشت و چون شب فرا می رسید برای لشکریان عضدالدوله طعام می فرستاد. عضدالدوله رسول نزد او فرستاد که این چه کاریست که تو می کنی؟ به روز افراد مرا می کشی و به شب طعام می دهی؟ گفت جنگ کردن اظهار مردمی است و طعام دادن اظهار جوانمردی. ایشان اگرچه دشمن من اند، اما در این ولایت غریب اند و هر که در این جا غریب باشد، مهمان من است و رسم جوانمردی نیست که کسی مهمان بدون توشه بگذارد. عضدالدوله گفت: کسی را که چنین مروت و جوانمردی باشد، با اون جنگ کردن خطاست. از در قلعه و حصار او برخاست و او از محنت خلاص یافت.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

امید

امید 

تعدادی موش آزمایشگاهی را به استخر آبی انداختند و زمان گرفتند تا ببینند چند ساعت دوام می آورند. حداکثر زمانی را که توانستند دوام بیاورند 17 دقیقه بود.

سری دوم موشها را با توجه به این که حداکثر 17 دقیقه می توانند زنده بمانند به همان استخر انداختند. اما این بار قبل از 17 دقیقه نجاتشان دادند. بعد از این که زمانی را نفس تازه کردند، دوباره آن ها را به استخر انداختند. حدس بزنید چه قدر دوام آوردند؟

26 ساعت!

پس از بررسی دانشمندان به این نتیجه رسیدند که علت زنده بودن موش ها این بوده که آن ها امیدوار بودند تا دستی باز هم آن ها را نجات بدهد و توانستند این همه دوام بیاورند.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

یک داستان زیبا

یک داستان زیبا 

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران. افراد زیادی اون جا نبودن، 3 نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیرمرد که نهایتا 60-70 سالشون بود.

ما غذامون رو سفارش داده بودیم که یه جوان تقریبا 35 ساله اومد توی رستوران. یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد، البته من با این که بهش نزدیک بودم، ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم، بگذریم... شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از این که صحبتش تمام شد، رو کرد به همه ما و با خوشحالی گفت که خدا بعد از هشت سال یه بچه بهشون داده و همین طور که داشت از خوشحالی ذوق می کرد، رو کرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتری تون مهمون من هستن، می خوام شیرینی بچه ام رو بهشون بدهم. به همه شون باقالی پلو با ماهیچه بده.

خوب ما همگی مون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه می کردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش، اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذامون رو سفارش داده ایم و مزاحم شما نمی شیم، اما بالاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن پیرمرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد.

خوب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود، اما اون جایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفته بودیم سینما، وقتی که توی صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود توی صف. از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب می کنه... 

دیگه داشتم از کنجکاوی می مردم، دلم رو زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش، به محض این که برگشت، من رو شناخت. یه ذره رنگ و روش پرید. اول با هم سلام و علیک کردیم، بعد من با طعنه بهش گفتم، ماشالله از 2-3 هفته پیش بچه تون به دنیا اومد و بزرگ هم شد! همین طور که داشتم صحبت می کردم پرید تو حرفم و گفت: داداش او جریان یه دروغ بود، یه دروغ شیرین که خودم می دونم و خدای خودم.

دیگه با هزار خواهش و تمنای من، گفت: اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم، همین طور که داشتم دستام رو می شستم، صدای اون پیرمرد و پیرزن رو شنیدم. البته اون ها نمی تونستن منو ببینن. داشتند با خنده با هم صحبت می کردند، پیرزن گفت: کاشکی می شد یه کم ولخرجی کنی، امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم، الان یه سال می شه که ماهیچه نخورده ام، پیرمرده در جوابش گفت: ببین... آمدی نسازی ها! قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه. این هم فقط به خاطر این که حوصله ات سر رفته بود، من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمی تونم. به خاطر این که 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده. همین طور که داشتن با هم صحبت می کردن، اون کسی که سفارش غذا رو می گیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین؟ پیرمرده هم بی درنگ جواب داد: پسرم! ما هر دومون مریضیم، اگه می شه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار. 

من تو حال و هوای خودم نبودم، همین طور آب باز بود و داشت هدر می رفت، تمام بدنم سرد شده بود، احساس کردم دارم می میرم... رو کردم به آسمون و گفتم خدایا شکرت، فقط کمکم کن. بعد آمدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیرزنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره، همین.

ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی؟ ماها که دیگه احتیاج نداشتیم. گفت: داداشمی، پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچه ام رو بدم، ولی آبروی یه انسان رو تحقیر نکنم، این رو گفت و رفت...

یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه، ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به در و دیوار نگاه می کردم و مبهوت بودم...

واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمیده.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: داستانهای کوتاه،     | نظرات()

حکایتی از پروین اعتصامی

حکایتی از پروین اعتصامی 

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم می‌کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:

من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟!

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...

نتیجه گیری شاعر از بیان این حكایت:‌

تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه



متن کامل شعر رو می تونید در زیر بخونید:

پیرمردی مفلس و برگشته بخت - روزگاری داشت نا هموار و سخت 
هم پسر، هم دخترش بیمار بود - هم بلای فقرو هم تیمار بود 
این دوا می خواستی آن یک پزشک - این غذایش آه بودی آن سرشک 
این عسل می خواست آن یک شوربا - این لحافش پاره بود آن یک قبا 
روزها می رفت بر بازارو کوی - نان طلب می کردو می بردآبروی 
دست بر هر خودپرستی می گشود - تا پشیزی بر پشیزی می فزود 
هر امیری را روان می شد ز پی - تا مگر پیراهنی بخشد بوی 
شب بسوی خانه می آمد زبون - قالب از نیرو تهی دل پرز خون 
روز سایل بود و شب بیمار دار - روز از مردم شب از خود شرمسار 
صبحگاهی رفت و از اهل کرم - کس ندادش نه پشیزو نه درم 
از دری می رفت حیران بر دری - رهنورد اما نه پایی نه سری 
ناشمرده برزن و کویی نماند - دیگرش پای تکاپویی نماند 
درهمی در دست و در دامن نداشت - ساز و برگ خانه برگشتن نداشت 
رفت سوی اسیا هنگام شام - گندمش بخشید دهقان یک دو جام 
زد گره در دامن آن گندم فقیر - شد روان و گفت کای حی قدیر 
گر تو پیش آری به فضل خویش دست - برگشایی هر گره کایام بست 
چون کنم یا رب در این فصل شتا - من علیل و کودکانم ناشتا 
می خرید این گندم ار یکجای کس - هم عسل زان می خریدم هم عدس 
آن عدس در شور با می ریختم - وان عسل با آب می آمیختم 
درد اگر باشد یکی دارو یکی است - جان فدای آنکه درد او یکیست 
بس گره بگشوده ای از هر قبیل - این گره را نیز بگشای ای جلیل 
این دعا می کرد و می پیمود راه - ناگه افتادش به پیش پا نگاه 
دید گفتارش فساد انگیخته - وان گره بگشوده گندم ریخته 
بانگ برزد کای خدای دادگر - چون تو دانایی نمی داند مگر 
سال ها نرد خدایی باختی - این گره را زان گره نشناختی 
این چه کار است ای خدای شهرو ده - فرق ها بود این گره را زان گره 
چون نمی بیند چو تو بیننده ای؟ - کاین گره را بگشاید بنده ای 
تا که بر دست تو دادم کار را - ناشتا بگذاشتی بیمار را 
هر چه در غربال دیدی بیختی - هم عسل ،هم شوربا را ریختی 
من ترا کی گفتم ای یار عزیز - کاین گره بگشای و گندم را بریز 
ابلهی کردم که گفتم ای خدای - گر توانی این گره را بگشای 
آن گره را چون نیارستی گشود - این گره بگشودنت دیگر چه بود 
من خداوندی ندیدم زین نمط - یک گره بگشودی و آن هم غلط 
الغرض برگشت مسکین دردناک - تا مگر برچیند آن گندم ز خاک 
چون برای جستجو خم کرد سر - دید افتاده یکی همیان زر 
سجده کرد و گفت ای رب ودود - من چه دانستم ترا حکمت چه بود 
هر بلایی کز تو آید رحمتی است - هر که را فقری دهی آن دولتی است 
تو بسی زاندیشه برتر بوده ای - هر چه فرمان است خود فرموده ای 
زان به تاریکی گذاری بنده را - تا ببیند آن رخ تابنده را 
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند - تا که با لطف تو پیوندم زنند 
گر کسی را از تو دردی شد نصیب - هم سر انجامش تو گردیدی طبیب 
هر که مسکین و پریشان تو بود - خود نمی دانست و مهمان تو بود 
رزق زان معنی ندادندم خسان - تا ترا دانم پناه بی کسان 
ناتوانی زان دهی بر تندرست - تا بداند کانچه دارد زان توست 
زان به درها بردی این درویش را - تا که بشناسد خدای خویش را 
اندر این پستی قضایم زان فکند - تا ترا جویم، ترا خوانم بلند 
من به مردم داشتم روی نیاز - گرچه روز و شب در حق بود باز 
من بسی دیدم خداوندان مال - تو کریمی ای خدای ذوالجلال 
بر در دونان چو افتادم ز پای - هم تو دستم را گرفتی ای خدای 
گندمم را ریختی تا زر دهی - رشته ام بردی که تا گوهر دهی 
در تو پروین نیست فکرو عقل و هوش - ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش

نوشته شده در تاریخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

خاطرات بامزه شما - سری 10

خاطرات بامزه شما - سری 10 

ﺗﻮ ﺟﻤﻊ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻓﯿﻠﻢ می دﯾﺪیم، ﻃﺮﻑ ﺩﻭ ﺷﺨﺼﯿﺘﻪ ﺑﻮﺩ، فرت فرت می زد ﺁﺩﻡ می کشت، ﯾﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﻋﯿﻦ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﮔﻮﮔﻮﻟﯽ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻧﮕﺎهت می کرﺩ!
ﺑﺎﺑﺎﻡ: ﺧﺎﻧﻡ! ﻧﮑﻨﻪ ﺍﯾﻦ بچه مون هم ﺩﻭ ﺷﺨﺼﯿﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ؟
ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ: ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ، ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ. ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺍﻭل هم ﺑﯽ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺑﻮﺩ، ﭼﻪ ﺑﺮﺳﻪ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺷﺨﺼﯿﺖ!
یعنی ﺗﺨﺮﯾﺐ ﺩﺭ ﺣﺪ ﻫﯿﺮﻭﺷﯿﻤﺎ!

دوستم وکیله، یه روز رفته دادگاه واسه کار اداری، سر و کارش افتاده به یه مرد جدی و بد اخلاق! یارو گفته مثل این که تا به حال منو ندیدید؟ دوستم هول کرده، گفته: "خیر، زیارت نداشتیم سعادت کنیم شما رو!"

دیشب مهمون داشتیم، خواهر کوچکم داشت چایی تعارف می کرد، به زن عموی بابام که رسید به خواهرم گفت: "الهی پیر شی." آبجی من هم که معنی این حرف رو نمی فهمید، گفت: "الهی خودت بمیری!" تا نیم ساعت هم رفت تو اتاقش گریه کرد!

مگس نشسته بود روی داداشم، اومد بزندش، گفتم: ولش کن! بذار هر گ... می خواد بخوره!
داداشم مونده بود ناراحت بشه یا بخنده بنده خدا! 


به بچه داداشم که به زور ۹ سالشه، می گم داماد عمه می شی بیای دخترم رو بگیری؟
می گه حالا وایسا ببین شوهر گیر خودت میاد؟!

دیالوگی که امروز تو تاکسی شاهدش بودم (بین دو تا دختر):
- موبایلت داره زنگ می خوره گلم!
- اَه پیداش نمی کنم!
- نکنه خونه جا گذاشتیش؟!
بعدش هم به خاطر افراط در خنده، راننده لطف کرد پیاده ام کرد!

به مامانم می گم: یادش به خیر، بچه بودیم چه قدر ما رو کتک زدی ها! شترق خوابوند در گوشم، گفت: این دروغ ها چیه که می گی؟ من کِی دستم روتون بلند شده؟


تو دسشویی دانشگاه، کاغذ زده بودند که آب قطع است. یکی با خودکار زیرش نوشته بود: دیگه دیره، خیلی دیره! 


یه روز صبح ساعت 5 بیدار شدم که برم دانشگاه. خیلی شیک رفتم خمیر دندون رو زدم روی مسواک و شروع کردم به مسواک زدن. دیدم هر کاری می کنم دندون هام تمیز نمی شه. فهمیدم به جای خمیر دندون کرم زده ام روی مسواک!
فرستنده: مریم

به دوستم می گم کیف پولت چه قدر قشنگه! می گه چرم مشهده، عموم از آلمان برام آورده!

صبح تو راه از یه خانمی خواستم ساعت بپرسم، گفتم ببخشید، گفت خواهش می کنم، رفت!

بابام زده شبکه خارجی، گوسفنده می گه بع بع!
مامانم به بابام می گه: مگه گوسفندای خارجی هم می گن بع؟!

وقتی بچه بودم یه بار یه تیکه از قالی خونه مون رو سوزوندم، بعد برای این که مامانم نفهمه پماد سوختگی زدم تا خوب شه!

به استادم می گم استاد! ما نسل سوخته ایم به خدا. گفت نسل سوخته ماییم، شما نسل پدر سوخته اید!
هیچی دیگه، تا حالا این قدر توی زندگیم قانع نشده بودم!

اولین بار که تو عمرم تقلب کردم سال اول ابتدایی بود. سر جلسه امتحان ریاضی خطاب به جلوییم: پیس پیس... گردی عدد 9 سمت چپشه یا راستش؟ جلوییم: چپ! من: چپ کدوم طرفه؟!

خانومه مهمانداره، تو هواپیما بهم گف می خوای بخوابی؟ برات بالش و پتو بیارم؟ گفتم نه، برام قصه بگو! 
قهر کرد رفت!

یه بار مامانم داشت نماز می خوند، بعد من دنبال یه چیزی می گشتم. یهو وسط نماز گفت: سمع الله لمن حمده، بالای یخچاله!!
یعنی تصورش رو بکنید فقط! من ترکیدم از خنده...

یه بار رفتم سوپرمارکت، به صاحب مغازه گفتم: ببخشید آقا، این شیرکاکائو 800 تومنی ها چنده؟


رفتم کافی شاپ، به یارو می گم: آقا ببخشید، سرویس بهداشتی دارین؟
برگشته می گه: نمی دونم، هر چی هست تـو همون منو هست!

ما یه فامیل داشتیم اسم بچه اش رضا بود. تا ۱۲ سالگی هر کی می گفت "سکوت علامت رضاست"، من فکر می کردم علامت اونه!

اعتراف می کنم وقتی که بچه بودم فکر می کردم کل خانواده ام فضایی هستند و منو دزدیده اند تا بزرگم کنند، روم تحقیقات به عمل بیارن!


یه روز دامادمون به داداشم گفت یه لیوان آب برام بیار. داداشم غرق در تلوزیون بود، رفت دو تا لیوان آب خورد لیوان خالی رو داد دست دامادمون!


بابام واسه مامانم گل خریده، برده بهش داده. مامانم می گه گله؟
بابام می گه تا نظر کمک داور چی باشه! 
مامانم هم برگشته، می گه: نظر کمک داور رو نمی دونم. ولی نظر کمیته انضباطی اینه که امشب گشنه بخوابین تا دیگه منو مسخره نکنید!


تو کلاس داشتم با دوستم پچ پچ می کردم، استاد اومد با خط کش بهم اشاره کرد و گفت:
تهِ این خط کش یه آدم ابله وجود داره!
من هم گفتم: استاد! منظورتون کدوم تهشه؟
نمی دونم چی شد که اخراجم کرد!

ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ می گم ﯾﻪ ﮐﺎﺭﺕ ﺷﺎﺭﮊ ﺑﺨﺮ ﻭﺍﺳﻢ. نمی دﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﯾﻬﻮ ﺁﻧﺘﻦ ﮔﻮﺷﯿﺶ ﺭﻓﺖ!
ﻣﻦ ﻫﯽ می گفتم: "ﺍﻟﻮ ﺍﻟﻮ…" ﺑﺎﺑﺎﻡ می گفت: "ﻫﯽ ﺍﻟﻮ ﺍﻟﻮ ﻧﮑﻦ، ﺍﺻﻼ ﺻﺪﺍﺕ ﻧﻤﯿﺎﺩ!"

اعتراف می کنم وقتی 5-6 سالم بود رفته بودیم خونه ی خاله ام. تلفنشون زنگ زد، طرف از دوستای پسرخاله ام بود. من هم گوشی رو برداشتم، از اون جایی که صداش شبیه بابام بود، بهش گفتم: سلام بابایی! اون هم گفت: من بابات نیستم خانوم کوچولو اشتباه گرفتی. من هم با عصبانیت گفتم: یعنی چی که تو بابام نیستی؟ تو بابای منی! و همین طور بحث کردیم! آخرش فهمیدم طرف واقعا بابام نیست! خلاصه این که آبروی پسر خاله ام رو بردم!


داشتم رپ گوش می دادم. بابام گفت: این کیه صداش مثل صدای لوله بخاریه؟
گفتم: «هیچکس»
یه دونه زد پس گردنم، گفت به پدرت جواب سربالا نده بی تربیت!
(برای کسانی که نگرفتند، «هیچکس» اسم مستعار خواننده است.)

پشت چراغ قرمز یه گدایی اومده کنار ماشین. می گم: برو اون ور، پول ندارم. می گه نمی گفتی هم از قیافه ات معلوم بود!

گفت وگوی کاملا جدی بین دو دختر در تاکسی:
اولی: مربی تئاترمون قبلا دستش تومور داشته.
دومی: تومور مغزی؟!
اولی: نمی دونم... اونشو نگفت!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()

خاطرات بامزه شما - سری 9

خاطرات بامزه شما - سری 9 

باید اعتراف کنم وقتی ابتدایی بودم همیشه از این که تصادف کنم بمیرم می ترسیدم. آخه همیشه می گفتم تصادف کنم بمیرم، مامانم منو می کشه!


وقتی بچه بودم فکر می کردم ماکارونی رو هم مثل برنج می کارن! اون جوری نگاه نکنین دیگه، بچه بودم... الان می دونم که درخت داره.

امروز کنار خیابون ایستاده بودم که یه دختره با جنسیس اومد جلوم ترمز کرد و گفت: ببخشید، می خوام برم صادقیه …
منم بهش گفتم :کار خوبی می کنی... خیلی جای خوبیه! برو به امید خدا...
از خنده دیگه نمی تونست حرکت کنه!

داشتم تو خیابون می رفتم، می دیدم همه بهم نگاه می کنن و من رو به هم نشون می دن. یه حس اعتماد به نفس شدید پیدا کرده بودم... سرمو گرفتم بالا، دیدم یه آقاهه بهم گفت: آخرش چند؟ گفتم: چی چند؟ گفت لباسات. گفتم: فروشی نیست. گفت: پس مارک های روشو دربیار!


داییم به فروشنده می گه: به نظر شما كدوم رنگ رو بخریم؟
فروشنده: والا، این به سلیقه ی شخصی تون بر می گرده. من نمی تونم نظری بدم.
داییم: حالا شما اگه بودی كدوم رو می خریدی؟
فروشنده: چی بگم والا؟ شما باید بپسندین، سلیقه ها متفاوته.
داییم: سلیقه ی شما كدوم رو می پسنده؟
فروشنده: والا من اگر بودم نقره ای رو می خریدم.
داییم: پس اگر زحمتی نیست اون مشكی رو به ما بده!
فروشنده با تعجب گفت: چرا مشكی؟!
داییم: اون نقره ایه حتما مشكلی داره كه اصرار داری به ما بندازیش!

داره رعد و برق می زنه. مامانم می خواد بره روی پشت بوم لباس ها رو جمع کنه. می گه وای چه رعد و برقی! نکنه برق بگیرتم! پاشو تو برو!
یعنی دهنم باز موند از این حرف مامانم ...
من سر راهیم، می دونم!

امان از این مانکن های جلوی مغازه ها! امروز دماغ یکیشون رو گرفتم، بهم گفت: مرض داری؟
نگو صاحب مغازه بود!


رفته بودم امتحان شهر برای گواهینامه... اولش افسره اومد خودی نشون بده، گفت: همه تون جمع شین. من این جا با هیچ کس تعارف ندارم... هیچ کس رو هم الکی قبول نمی کنم. چون بعدا در برابر جون شما مسئولم... هفته قبل رفته بودم سر صحنه تصادف برای کارشناسی. راننده می خواسته تراک آهنگ سی دی رو عوض کنه، خودش و همه خانواده اش رفتن تو دره و ماشین منفجر شد... فقط تیکه های بدنشون رو باید جمع می کردی. هیچی ازشون نمونده بود.
من هم اومدم مثلا خود شیرینی کنم بگم خیلی حواسم به سخنرانی شماست، گفتم: ببخشید سرکار! اگه همه شون درجا مردن، اون وقت جناب عالی از کجا فهمیدید می خواسته تراک عوض کنه؟ یعنی جمعیت منفجر شد از خنده!
گفت: تو بیا بیرون، کارتکست ام بیار... یه خطی روش کشید، گفت تا 3 ماه دیگه این جا نبینمت!

فشار خونم رفته بود بالا، رفتم دکتر. خواستم به دکتر بگم فشار خونم رفته بالا و سرم درد می کنه، گفتم آقای دکتر! به دادم برسید. فشارخونم درد می کنه!


چند روز پیش دلم درد می کرد. به مامانم گفتم دلم درد می کنه، می خوام برم دکتر. مامان بزرگم که اون جا بود گفت: نمی خواد بری دکتر، نوشابه بخور! ما قدیما وقتی بز و گوسفندامون معده شون به هم می ریخت بهشون نوشابه می دادیم!

ﺍﺯ خواهرزاده ام پرسیدم: دایی جون! ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﻩ ﯾﺎ ﭘﻮﻝ ﯾﺎ ﺧﻮﺷﺘﯿﭙﯽ؟
ﮔﻔﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﻮ ﮐﻪ هیچ کدوم رو ﻧﺪﺍﺭﯼ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﺩﺍﺭﻩ؟

یادمه دو روز قبل از روز پدر توی شرکت پشت کامپیوترم بودم، داشتم توی یاهو مسنجر چت می کردم دیدم مادرم آن شد...
پی ام دادم: مامان سلام، خوب شد اومدی این جا، این بابا که نمی ذاره منو تو تنها شیم حرف بزنیم که واسه روز پدر چی بخریم؟
مامانم: سلام پسرم، با پولای تو بخریم یا پولای من؟
من: مامان چه فرقی می کنه؟
مامانم: فرق می کنه دیگه، اگه من بخوام از پولای خودم بخرم باید از بابات پول بگیرم واسش کادو بخرم. ولی اگه تو بخری از پولای خودته...
من: چه حرفیه؟ باشه، من پولشو می دم. چی بخریم؟
مامانم: بابات خیلی آی پد نیو دوست داره. قیمتش یک میلیون و خورده ایه، اونو بخر براش پسرم از طرف خودم و خودت.
من: مامان! یکم گرون نیست؟
مامانم: نه پسرم، بابات خیلی زحمت کشه...
من: چشم، می خرم امروز.
یهو دیدم گوشیم زنگ خورد، اسم مامانم افتاد!
گوشی رو برداشتم، گفتم: مامان! شما که داشتی چت می کردی باهام، چرا زنگ زدی؟
مامان پشت تلفن: من؟ من بیرون خونه ام! بابات داشت ایمیل هاشو چک می کرد، حتما اونه با آی دی من آن شده!
خدا وکیلی اگه من نصف مخ بابام رو داشتم که این همه نقشه می ریزه الان تو ناسا بودم...

داشتم نهار درست می کردم، یه لحظه خم شدم، موهام سوخت... به مامانم می گم: آخ! موهام سوخت.
می گه: آره، یه لحظه دیدم بوی کله پاچه گوسفند میاد...


یه روز رفته بودم خونه دوستم. موقع خداحافظی از خواهر دوستم باهاش دست دادم و به جای این که بگم خداحافظ، گفتم چه طوری؟ بعد خودم ار خجالت آب شدم!


مامانم می گه: پسرم! همین جوری که نشستی پای اینترنت، این تخم مرغ ها را هم بذار زیرت جوجه شن. احساس مسئولیت که نداری... حداقل حس پدری رو تجربه کن!


اعتراف می کنم وقتی بچه بودم، خانم مجری توی تلویزیون می گفت: بچه ها! وقتی قول می دین باید به قولتون عمل کنین. من هم می ترسیدم به کسی قول بدم چون فکر می کردم باید اتاق عمل برم و عمل کنم!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()

خاطرات بامزه شما - سری 8

خاطرات بامزه شما - سری 8 

صبح رفتم الکتریکی محله مون، گفتم زنگ خونه مون خرابه! گفت: باشه، میام درست می کنم. هر چی منتظر موندم نیومد. زنگ زدم، بهم می گه: آقا من اومدم، ولی هر چی زنگ زدم کسی در رو باز نکرد!
ببین با کیا شدیم ٧٠ میلیون!

ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺑﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺣﺮﻑ می زﺩﻡ. ﺍﻭﻥ ﻫﯽ می گفت: ﮐﺠﺎﯾﯽ؟ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺎﯼ ﭘﺲ؟ من هم می ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻭﻣﺪﻡ، ﺍﻻﻥ ﺗﻮی ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﻃﺒﻘﻪ ﭼﻬﺎﺭﻣﻢ. 10 ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺑﺎﺯ ﺑﺸﻪ ﯾﻬﻮ ﯾﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻌﺮﻩ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺑﻨﺪش هم ﺻﺪﺍﯼ ﻓﺤﺶ ﺯﻥ ﻫﻤﺴﺎیه مون ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ، ﺩﯾﺪﻡ ﺯﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺮﺍﺩﺭم رو می کشه! ﺑﻌﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ همزﻣﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪه بودند ﭘﺎﯾﯿﻦ، ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ من هم ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﻣﻨﻢ، با باز شدن در ، ﻧﻌﺮﻩ ﺯﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﺑﺘﺮﺳﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺯﻥ ﻫﻤﺴﺎیه رﻭ ﻗﺒﺾ ﺭﻭﺡ ﮐﺮﺩﻩ!

ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﺎمانم شک ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ که من ﺳﻴﮕﺎﺭ می ﻛﺸﻢ. ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺍﻳﻴﻢ که ﺑﻴﺎﺩ و ﻧﺼﻴﺤﺘﻢ ﻛﻨﻪ. ﻧﺰﺩیک ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ، ﺩﺍﻳﻴﻢ ﺍﻭﻣﺪ، ﻭﺿﻮ ﮔﺮﻓﺖ، ﻧﻤﺎﺯﺷﻮ ﺧﻮﻧﺪ، ﻧﺎﻫﺎﺭش رو ﺧﻮﺭﺩ، حیلی ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎکی ﺍﻭﻣﺪ ﺭﻭ ﻣﺒﻞ ﭘﻴﺸﻢ نشست. ﻳﻪ ﺳﻴﺐ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ، ﮔﻔﺖ: عزیزم! ﺍﻳﻦ ﺳﻴﺐ ﺭﻭ می بینی؟ گفتم: بله دایی. گفت: ﺩﻳﮕﻪ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻧﻜﺶ!
ﺗﻮ ﻋﻤﺮﻡ ﺍین طوﺭﯼ ﻗﺎﻧﻊ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ!

اعتراف می کنم امشب بعد از 1 سال به این معما پی بردم که آقاجونم مسواکش رو کجا قایم می کنه که من نمی بینم. بارها دیده بودم که داره مسواک می زنه، اما به محض این که بعدش می رم مسواک بزنم، مسواکش غیب می شه. خوب، زیاد پیچیده نیست، از مسواک من استفاده می کرده!

اعتراف می کنم توی اسباب کشی همسایه مون، من نشسته بودم پشت وانت. یه طرفم گلدونشون بود یه طرف هم تلویزیون. ماشین که رفت تو چاله من گلدونه رو محکم گرفتم و تلویزیونه پخش شد کف آسفالت!

اعتراف می کنم تا سن 13-12 سالگی با روسری می نشستم جلوی تلویزیون! مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت می کشیدم. زیاد می خندید، فکر می کردم بهم نظر داره.

اعتراف می کنم رفته بودم واسه امتحان رانندگی، خیلی هم استرس داشتم. نوبت من که شد افسر بهم گفت دنده عقب برو. من هم که کلی هول شده بودم به جای این که دستم رو بذارم پشت صندلی و برگردم عقب رو نگاه کنم دستم رو انداختن پشت گردن افسر و محکم داشتم می کشیدمش طرف خودم!

اعتراف می کنم 2 ماه به همه گفتم خطم سوخته. خواهرم نگاه کرد دید سیم کارت رو برعکس انداخته ام توی گوشی.

‎‫صبح رفتم مغازه ی یکی از رفیقام که گل فروشی داره کارش داشتم. یه گل خوشگل دیدم، بهش می گم این گل طبیعیه؟ یه دختر 5 ساله اون کنار بود، گفت نه آقا سزارینه!
به خدا من تا 12 سالگی فکر می کردم بچه ها رو لک لک ها از آسمون میارن!
فرستنده: جعفر

پسر عموم اولین روزِ مدرسه اش شماره خانوم معلمش رو گرفته! شب هم واسش جوک مسیج کرده! ما تا ۱۵سالگی فکر می کردیم خانوم معلم خاله مونه!

بازی‌های پارا المپیک رو از کانال عربی می‌دیدم، هر جمله ای که گزارشگر می گفت، مادربزرگم می گفت آمــــــــــین!

بابا بزرگم ۸۰ سالشه. همیشه اصرار می کنه که بذارید من از خونه تنهایی برم بیرون، مگه زندانی گرفتید؟ می خوام برم نون و روزنامه اینا بگیرم. یه روز بعد از کلی اصرار گفتیم باشه برو، ولی مواظب باش.
رفته نونوایی محل به همه اونایی که تو صف بودن گفته: عجب روزگاری شده، پنج تا دختر دارم پنج تا پسر، تو این سن و سال، منِ پیرمرد باید بیام تو صف وایسم نون اونا رو هم بگیرم!

بچه بودم، یه بار کارنامه ام رو خراب کرده بودم، به یه مرده توی خیابون قضیه رو گفتم که بیاد خودش رو جای پدرم جا بزنه و کارنامه مو بگیره، یارو هم قبول کرد. رفتیم کارنامه رو گرفتیم، یهو جلوی مدیر و ناظم زارت خوابوند تو گوشم که این چه وضع درس خوندنه؟ من هم زارت یه دونه زدم بهش گفتم: به تو چه؟! ناظم کف کرده بود می گفت اینا دیگه کین؟ یارو کمربندش رو درآورد، افتاد دنبالم تو حیاط مدرسه!

پسر داییم بعد از 10 سال از آمریکا اومده، نشسته بودیم داشتیم حرف می زدیم. حرف شد از گرونی و قیمت دلار، مامانم پرسید: دلار الان تو آمریکا چنده؟

خواهر زاده ی چهار ساله ام اومده بهم می گه: بیا بازی کنیم. می گم چی بازی کنیم؟ می گه: من چشم می ذارم، تو برو گم شو!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()

مدیریت بحران

مدیریت بحران 

آقای اسمیت به تازگی مدیر عامل یک شرکت بزرگ شده بود. مدیر عامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های ۱ و ۲ و ۳ روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن.

چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا این که میزان فروش شرکت کاهش یافت و آقای اسمیت بد جوری به درد سر افتاد. در ناامیدی کامل، آقای اسمیت به یاد پاکت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره ۱ را باز کرد. کاغذی در پاکت بود که روی آن نوشته شده بود: همه تقصیرها را به گردن مدیرعامل قبلی بیانداز. آقای اسمیت یک نشست خبری با حضور سهامداران برگزار کرد و همه مشکلات فعلی شرکت را ناشی از سوء مدیریت مدیرعامل قبلی اعلام کرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد که میزان فروش افزایش یابد و این مشکل پشت سر گذاشته شد.

یک سال بعد، شرکت دوباره با مشکلات تولید توأم با کاهش فروش مواجه شد. آقای اسمیت، با تجربه خوشایندی که از پاکت اول داشت، بی درنگ سراغ پاکت دوم رفت. پیغام این بود: تغییر ساختار بده. اسمیت به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا کرد و باعث شد که مشکلات فروکش کند.

بعد از چند ماه شرکت دوباره با مشکلات روبرو شد. آقای اسمیت به دفتر خود رفت و پاکت سوم را باز کرد. پیغام این بود: سه پاکت نامه آماده کن!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()

شوخی با اشعار حافظ

شوخی با اشعار حافظ 

- به آب روشن می عارفی طهارت کرد
و رفته رفته به این کار زشت عادت کرد!

- برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
لیلی آمد دم در، گفت: بیا برق آمد!

- آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا خیس آمد!

- سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
بی خبر بود که ما مشترک کیهانیم!

- مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
گفت: دنیا شده از مشکل پر، این هم روش!

- ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
اما نه فرت و فرت! که یک بار دیده ایم!

- اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به دستش می دهم کاری که بار آخرش باشد!

- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
آن قدر عربده زد، آبروی ما را برد!

- وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
چراغ موشی دشمن کنار لیزر دوست!

- چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
ولی از روی پایم خواهشاً بردار دستت را!

- من بیچاره هم از اهل سلامت بودم
بس که رفتم به چکاپ این همه بیمار شدم

- سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت بر خیز که معشوق تو از چین آمد!

- غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
اگر چه له شود اما شکایتی نکند!

- به هر که می نگری کرده اقتدا به یزید
مگر نسیم مروت در این هوا نوزید؟

- تو را که حسن خداداده است و حجله ی بخت
چرا به مهریه کردی شرایطت را سخت؟

- چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش
مرا فقط نگرانی ز گشت ارشاد است!

- در خانه ات اگر که به جز رخت پاره نیست
جانا گناه طالع و بخت ستاره نیست!

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز!

تا به دامن ننشیند ز نسیمت گردی
دائما دل نگرانم نکند برگردی!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: شعر طنز،     | نظرات()