تبلیغات
دوستانه - مطالب اردیبهشت 1392

منت خدای را عزوجل...

منت خدای را عزوجل... 

این مطلب اقلا مال 3 سال پیشه! ولی چون توی سایت نبود گذاشتم این جا که آرشیو کامل باشه:

بر وزن گلستان سعدی...
منت خدای را عز و جل که لذت زن را قند و عسل که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزید رحمت.
هر لنگه کفشی که بر سر ما می خورد مضر حیات است و چون مکرر موجب ممات.
پس در هر لنگه کفش دو ضربت موجود و بر هر ضربت آخی واجب.

مرد همان به که به وقت نزاع
عذر به درگاه نساء آورد
ور نه زنش از اثر لنگه کفش
حال دلش خوب به جا آورد

ضربت لنگه کفش لاحسابش هم از راه رسیده، و جیب شوهر بدبخت را به قیچی خیاطی در آورده و حقوق یک ماهه او را به بهانه جوئی بخورد.

شوهر و نوکر و کلفت همگی در کارند
تا تو پول به دست آوری و ماشین بخری
شوهرت با کت و شلوار پر از وصله بود
شرط انصاف نباشد که تو مانتو بخری.

نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()

سه تا مرد مست

سه تا مرد مست 

سه تا مرد مست سوار تاکسی شدن. در رو که بستن، راننده دید خیلی مستن، سریع ماشین رو روشن کرد، بعد زود خاموش کرد و گفت: "مسافران عزیز! رسیدیم به مقصد!"
مرد اولی پول می ده پیاده می شه...
مرد دومی نه تنها پول می ده، بلکه تشکر هم می کنه!
مرد سوم اما با عصبانیت تمام یه دونه محکم می زنه پس گردن راننده!
راننده می گه چرا می زنی؟
می گه: اینو زدم که درس عبرتی بشه واست، از این به بعد تند نری! داشتی هممون رو به کشتن می دادی مردیکه!

نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()

خاطرات بامزه 3

خاطرات بامزه 3 

چند روز پیش تولدم بود، جشن گرفته بودیم. دختر خواهرم 4 سالشه، گفت دایی می خوام به مناسبت تولدت برات شعر بخونم. این شعر تقدیم به تو.
گفتم بخون دایی. قیافه من در اون لحظه: ^_^
گفت:
سلام سلام عزیزم / گوساله تمیزم
دمبت سفید و آبی / پشکل نریز رو قالی

اعتراف می کنم بچه که بودم زنگ خونه ها رو می زدیم در می رفتیم، یه روز اشتباهی زنگ خونه خودمون رو زدم و در رفتم! 

یه بار خواستگار اومده بود خونه مون. مامانم بهم گفت بیا بشین تا ببینندت. من هم اومدم تو اتاق، می خواستم بگم سلام، هول شدم با صدای بلند گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم!

اعتراف می کنم بچه که بودم فکر می کردم اگر شیر کاکائو بریزم زمین بخار می شه بارون شیر کاکائو میاد!


بچه که بودم همیشه دلم می خواست یه جوری داداشم رو سر به نیست کنم! رفتم بقالی مرگ موش بگیرم، آقاهه که می دونست چه فسقل مشنگیم به جاش آرد بهم داد. من هم ریختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتی همه شروع کردن به خوردن، یهو گریه‌ام گرفت! با چشمای خیس تا ته غذامو خوردم که همه با هم بمیریم!

دیشب می خواستم برم دستشویی، بابام از پشت صدام کرد. گفت: بیا ببین این چیه توی چشمم رفته؟ تا اومدم نگاه کنم، منو هل داد، خودش رفت دستشویی!

یه بار شیطون گولم زد، رفتم از جیب بابام ۲۵ تومن (۲۵ تا یه تومنی) برداشتم رفتم پفک اینا خریدم، عصرش عذاب وجدان گرفتم، رفتم از کیف مامانم ۵۰ تومن برداشتم گذاشتم تو جیب بابام!


یه روز رفتم شلوار بخرم. فروشنده یه شلوار آورد خوب نبود. گفتم این خیلی خزه، مگه اسگلم اینو بپوشم؟
فروشنده از پشت پیشخون اومد این طرف، دیدم همون شلوار پای خودشه!

کنار دو تا پیرمرد ایستاده بودم. یکی داشت از پسر یه شخص دیگه تعریف می کرد که چه پسر بدیه... یه دفعه اشاره کرد به من و گفت: یه نکبتیه مثل این...

خیلی سال پیش با مامانم داشتیم تو خیابون قدم می زدیم. یهو یه گربه از خیابون رد شد. گفتم: مامان گربه هه رو ببین حامله است. مامانم گفت: آخی! بی چاره دنبال یه جا می گرده تخم کنه!

یه بار رفته بودم درمانگاه آمپول بزنم... یه دختره اومد آمپولم رو بزنه، معلوم بود خیلی تازه کاره! همین جوری که سرنگ رو گرفته بود توی دستش، لرزون لرزون اومد سمت من و گفت: "بسم الله الرحمن الرحیم". من هم که کپ کرده بودم از ترسم گفتم: "اشهد ان لا اله الا الله"! هیچی دیگه... آن قدر خندید که نتونست آمپول رو بزنه و خدا رو شکر یکی دیگه اومد زد!

به بابام می گم می خوام برم بیمارستان ملاقاتِ عمه... نگاه می کنه تو چشمام و می گه: تیریپ ِ فامیل دوستی وَر ندار، پرستار خوشگله امروز شیفتش نیست!
یعنی یه همچین خانواده ای داریم ما! 

شامپو خریدم بیست هزار تومان، ریختمش تو ظرف داروگر خمره ای که بقیه نفهمن ازش استفاده نکنن! فرداش اومدم برم حموم، دیدم ظرفش خالیه! داد زدم کی اینو زده به سرش؟ بابام اومد یه دونه زد تو سرم گفت: آخه گدا! کی اینو می زنه به سرش! شامپوت خوراک ماشین شستن بود. برو ببین ماشین چه برقی می زنه! یعنی من الان هیچی ندارم بگم... 

تولدم بود شروع کردم به باز کردن کادوها. به کادوی مامانم رسیدم، دیدم یه پاکته. بازش کردم دیدم نوشته: هفتاد هزار تومانی که دو ماه پیش قرض گرفتی نمی خواد برگردونی!

ظهر تو خونه دراز کشیده بودم و TV می دیدم که متوجه شدم یک نفر از تو کوچه داره اسمم رو با بلندگو صدا می زنه! اولش فکر کردم شاید با کس دیگه ای کار داشته باشه، اما بعد از چند ثانیه اسم و فامیل رو با هم صدا زد! رفتم تو کوچه دیدم یه وانت سبزی فروشی جلوی در خونه ایستاده. بهش گفتم منو از کجا می شناسی؟ گفت مامانت سر کوچه ازم سبزی خرید و گفت بیام این جا صدات کنم که بیای بگیری! آخه ببین چه طور با آبروی آدم بازی می کنند!

یکی از دوستام توی دانشگاه عاشق یه دختره شده بود که کاپشن آبی می پوشید... هوا گرم شده بود، دختره بعد از عید اون کاپشن رو دیگه نپوشید، دوستم گمش کرد!


اعتراف می کنم بچه که بودم کلا با قیچی میونه ی خوبی داشتم. یک بار باهاش سیم رادیو رو قطع کردم، یک بار هم باهاش افتادم به جون موهام. آخرشم مجبور شدن ببرندم آرایشگاه، کچلم کنند!


اعتراف می کنم اوایل ازدواجمون بود. خاله ی شوهرم زنگ زد احوالپرسی، بعد آخرش گفت از طرف من امیر رو ببوس. من هم هول شدم گفتم شما هم از طرف من علی آقا رو ببوسید (شوهرش)! دیگه تا نیم ساعت رو مبل خشکم زده بود از خجالت.

نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()

خدمت به علم با سر قطع شده

خدمت به علم با سر قطع شده 

دکتر ژوزف ایگناس گیوتین، پزشکی فرانسوی بود که هنگام وقوع انقلاب کبیر فرانسه در دانشگاه پاریس تدریس می کرد. او که بعد از انقلاب به عضویت مجمع انقلابی فرانسه در آمده بود، نخستین فردی بود که در سال ۱۷۸۹ میلادی در مجلس موسسان فرانسه پیشنهاد کرد که به جای اعدام متهمان با وسیله ای زجرآور، سر آن ها با ماشین مخصوصی از بدن قطع گردد. مجلس موسسان فرانسه با پیشنهاد وی موافقت کرد و دستگاه گیوتین را که قریب به یک قرن قبل و به مدت کوتاهی در ایتالیا استفاده شده بود را وارد کردند. دستگاه ژوزف گیوتین از سوی آنتوان لویی، جراح و دبیر مادام العمر آکادمی جراحی رسما تایید شده بود. پس از وقوع انقلاب در فرانسه، تعدادی کثیری توسط همین دستگاه اعدام شدند افرادی که بسیاری از آنها در به ثمر رسیدن انقلاب نقش بسزایی داشتند. یکی از این افراد فیزیکدان و شیمیست معروف، لاوازیه بود. لاوازیه بعد از این که به اعدام با گیوتین محکوم شد، تصمیم گرفت در آخرین لحظات زندگی هم به علم خدمت نماید. او به شاگردان خود گفت: احتمالا جایگاه حواس و شعور انسان می بایست در سر (مغز) انسان باشد. بنابر این، پس از جدا شدن سر از بدن احتمالا باید تا چند لحظه هنوز حواس و هشیاری فرد کار بکند. شما پس از این که سر من به وسیله گیوتین قطع شد، فورا آن را روی دست بالا بگیرید، من شروع به پلک زدن می کنم. شما تعداد پلک زدن های مرا بشمارید تا زمان تقریبی از بین رفتن هشیاری و مرگ کامل به دست بیاید. پس از این که لاوازیه اعدام شد، سر او را بالا گرفتند و او بیش از ده بار پلک زد و این واقعه در تاریخ به ثبت رسید.

نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

قرمز و آبی (شعر)

قرمز و آبی (شعر) 

شنیدم در زمان خسرو پرویز

گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی

و بعضی گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش

قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی

به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش

بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار

بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش از فشار بازجویی ست

سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

گذشت و روزی آمد نامه از مرد

گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با هالو مآبی

نوشته شوهرش با خط آبی:

عزیزم، عشق من، حالت چه طور است؟

بگو بی بنده احوالت چه طور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو

ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم، کیفور ِ کیفور

بساط عیش و عشرت جور و واجور

در این جا سینما و باشگاه است

غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق و باطوم

تماما شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است

بدان آن هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد

درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟

کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم

چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلا نداریم

شکنجه، اعتراف، عمرا نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم

روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا

گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست

نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تماما بیست این جا

فقط خودکار قرمز نیست این جا!

شاعر: هالو

نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: شعر طنز،     | نظرات()