تبلیغات
دوستانه - مطالب مهر 1391

گدای نابینا

گدای نابینا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

نوشته شده در تاریخ دوشنبه هفدهم مهر 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

احادیثی از امام جعفر صادق (ع)

احادیثی از امام جعفر صادق (ع)

از دو مسلمان که به هم برخورد می کند آن که دیگری را بیشتر دوست دارد بهتر است.
اصول کافی، ج  3، ص  193

همه خیر در خانه ای نهاده شده و کلیدش را زهد و بی رغبتی به دنیا قرار داده اند.
اصول کافی، ج  3، ص  194 

چون خدا خیر بنده ای را خواهد او را نسبت به دنیا بی رغبت و نسبت به دین دانشمند کند و به دنیا بینایش سازد و به هر که این خصلتها داده شود خیر دنیا و آخرت داده شده.
اصول کافی، ج  3، ص  196

چنان از خدا بترس که گویا او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی او تو را می بیند.
اصول کافی، ج  3، ص  110

امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمود: بهترین عبادت عفت است.
اصول کافی، ج  3، ص  125

خداوند متعال فرموده است: بنده من با چیزی محبوب تر از انجام واجبات به من دوستی نکند.
اصول کافی، ج  3، ص  129 

عبادت کنندگان سه دسته اند: گروهی خدای متعال را از ترس عبادت کنند و این عبادت بردگان است، گروهی خدای متعال را به طمع ثواب عبادت کنند و این عبادت مزدوران است. دسته ای خدای متعال را برای دوستیش عبادت کنند و این عبادت آزادگان و بهترین عبادت است.
اصول کافی، ج  3، ص  131

اهل دوزخ از این رو در دوزخ جاودان باشند که نیت داشتند اگر در دنیا جاودان باشند همیشه نافرمانی خدا کنند و اهل بهشت از این رو در بهشت جاودان باشند که نیت داشتند اگر در دنیا باقی بمانند همیشه اطاعت خدا کنند. پس این دسته و آن دسته به سبب نیت خویش جاودانی شدند، سپس قول خدای تعالی را تلاوت نمود: بگو هرکس طبق طریقه خویش عمل می کند. فرمود: یعنی طبق نیت خویش.
اصول کافی، ج  3، ص  135  - 136

چون خدای تعالی بنده ای را دوست دارد و او عمل کوچکی انجام دهد، خدا او را پاداش بزرگ دهد .
اصول کافی، ج  3، ص  137  – 138

سه چیز از علامات مؤمن است: شناختن خدا و شناختن دوستان و دشمنان خدا.
اصول کافی، ج  3، ص  192

هر مؤمنی به بلائی گرفتار شود و صبر کند، اجر هزار شهید برای اوست.
اصول کافی، ج  3، ص  146

سلیمان دیلمی می گوید: به امام صادق - علیه السلام - عرض کردم فلانی در عبادت و دیانت و فضیلت چنین و چنان است. فرمود: عقلش چگونه است؟ گفتم نمی دانم. فرمود: پاداش به اندازه عقل است.
اصول کافی، ج  1، ص  12

عاقل ترین مردم خوش خلق ترین آنهاست.
اصول کافی، ج  1، ص  27

پیامبر خدا(ص) فرموده است: ما گروه پیامبران مأموریم که با مردم به اندازه عقل خودشان سخن بگوییم.
اصول کافی، ج  1، ص  27

ابن سنان گوید به حضرت صادق - علیه السلام - عرض کردم: مردی هست عاقل که گرفتار وسواس در وضو و نماز می باشد: فرمود چه عقلی که فرمانبری شیطان می کند؟ گفتم: چگونه فرمان شیطان می برد؟ فرمود از او بپرس وسوسه ای که به او دست می دهد از چیست؟ قطعا به تو خواهد گفت از عمل شیطان است.
اصول کافی، ج  1، ص  13

پیامبر خدا(ص) فرموده است: ای علی هیچ تهیدستی سخت تر از نادانی و هیچ مالی سودمندتر از عقل نیست.
اصول کافی، ج  1، ص  30

میان ایمان و کفر فاصله ای جز کم عقلی نیست.عرض شد: چگونه ای پسر پیغمبر؟ فرمود: بنده خدا در حاجت خود متوجه مخلوق می شود، در صورتی که اگر با خلوص نیت متوجه خدا شود آن چه خواهد در نزدیک تر از آن وقت به او رسد.
اصول کافی، ج  1، ص  32  – 33

چون خدا خیر بنده ای خواهد، او را در دین دانشمند کند.
اصول کافی، ج  1، ص  39

کسب دانش واجب است.
اصول کافی، ج  1، ص  35

هر کسی که برای خدا از برادرش دیدن کند، خدای متعال فرماید: مرا دیدن کردی و ثوابت بر من است و به ثوابی جز بهشت برایت خرسند نیستم.
اصول کافی، ج  3، ص  255

با یکدیگر مصافحه کنید، زیرا مصافحه کینه را می برد.
اصول کافی، ج  3، ص  264

از جمله دوست داشتنی ترین اعمال نزد خدای متعال شادی رسانیدن به مؤمن است و سیر کردن او از گرسنگی، یا رفع گرفتاری او یا پرداخت بدهیش.
اصول کافی، ج  3، ص  276

سدیر گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: آیا فرزند می تواند پدرش را پاداش دهد؟ فرمود: پاداشی برای پدر نیست جز در دو صورت: پدر برده باشد و پسر او را بخرد و آزاد کند، پدر بدهی داشته باشد و پسر آن را بپردازد.
اصول کافی، ج  3، ص  237

شرافت مؤمن به شب زنده داری و عزتش به بی نیازی از مردم است.
اصول کافی، ج  3، ص  218

به امام صادق علیه السلام عرض شد کدام اعمال بهتر است؟ فرمود: نماز در وقت و نیکی با پدر و مادر و جهاد در راه خدای متعال.
اصول کافی، ج  3، ص  231

دنیا مانند آب دریاست که هر چه شخص تشنه از آن بیشتر آشامد، تشنگیش بیشتر شود تا او را بکشد.
اصول کافی، ج  3، ص  205

هر که به یک زندگی ساده از خدا راضی باشد خدا هم به عمل اندک او راضی شود.
اصول کافی، ج  3، ص  207

چیزی که مایه تقرب به خدای متعال است کوچک مشمار، اگر چه پاره خرمایی باشد.
اصول کافی، ج  3، ص  212

اگر مؤمن پاداشی را که برای مصیبت ها دارد بداند، آرزو می کند که او را با قیچی تکه تکه کنند.
اصول کافی، ج  3، ص  354

از پیغمبر پرسیدند: کفاره غیبت چیست؟ فرمود: برای آن کس که غیبتش کردی هر زمان به یادش افتادی از خدا طلب آمرزش کنی.
اصول کافی، ج  4، ص  61

نوشته شده در تاریخ دوشنبه هفدهم مهر 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

دوچرخه سواری با خدا


دوچرخه سواری با خدا

من در ابتدا خداوند را یک ناظر، مانند یک رئیس یا یک قاضی می دانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند می داند وقتی که من مردم، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم...

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...

نمی دانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم... از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم ولی این کار برایم خسته کننده بود، تکراری و قابل پیش بینی...

اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت، او بلد بود از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت: «تو فقط پا بزن»

من نگران و مضطرب بودم پرسیدم «مرا به کجا می بری؟» او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم! وقتی می گفتم: «می ترسم»، او به عقب بر می گشت و دستم را می گرفت و می فشرد و من آرام می شدم...

او مرا نزد مردم می برد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه می دادند و این سفر ما، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم...

خدا گفت: هدیه ها را به دیگران بده. این ها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم «دریافت هدیه ها به خاطر بخشیدن های قبلی من بوده است» و به این ترتیب بار ما در سفر سبکتر شد...

من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم، فکر می کردم او زندگی ام را متلاشی می کند، اما او اسرار دوچرخه سواری «زندگی» را به من نشان داد. خدا می دانست چگونه از راه های باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک، پرواز کند...

و من دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم. من دارم از دیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود «خدا» لذت می برم و من هر وقتی نمی توانم از موانع بگذرم او فقط لبخند می زند و می گوید: «پا بزن»...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه هفدهم مهر 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

کار مردان

خواجه عبدالله انصاری فرمود
بدان که، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است
و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است
و حج نمودن، تماشای جهان است
اما نان دادن، کار مردان است

نوشته شده در تاریخ دوشنبه هفدهم مهر 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

قایم باشک (داستان کوتاه)

قایم باشک (داستان کوتاه)

زن جوان انباری را گشت و صدا زد: "ایوب... ایوب... بازی تمومه مامان. این قدر منو حرص نده. فکر می‌کنم رفتی تو کوچه، دوباره گم شدی. اون وقت آواره کوچه و خیابون می‌شم‌ها...!" صدایی به گوش نرسید... زن جوان از زیرزمین بیرون آمد، توی باغچه را نگاهی انداخت و پشت بوته‌ها را گشت. نگاهی به ایوان انداخت، نگاهی به بشکه‌های گوشه‌ حیاط... به سمت آنها رفت، خم ‌شد و پشت بشکه‌ها را نگاهی انداخت. پسرک پشت بشکه‌ها بود! توی خودش چمباتمه زده بود و با لبخندی از سر شیطنت به زن نگاه می‌کرد... زن گفت: "خدا بگم چی کارت نکنه ایوب! دوباره هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم‌شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟" ایوب از خنده ریسه می‌رود. زن دست دراز می‌کند تا پسر را از پشت بشکه بیرون بیاورد...

پیرزن انباری را می‌گردد و صدا می‌زند: "ایوب... ایوب... ایوب... کجایی مادر؟! بسه دیگه. خودتو نشون‌ بده!" هن هن کنان در حالی که از پادرد می‌نالد از پله‌های زیرزمین پایین می‌رود و پشت جعبه‌ها را نگاه می‌کند. پشت قالی پوسیده‌ لوله‌شده را، توی کمد آهنی زنگ زده را و صدا می‌زند: "ایوب... بازی بسه دیگه مادر. بیا بیرون هر جا قایم شدی. این قدر تن منو نلرزون! فکر می‌کنم رفتی تو کوچه گم‌شدی. اون وقت با این پادردم دوباره آواره کوچه خیابون می‌شم‌ها!" صدایی به گوش نمی‌رسد... پیرزن از زیرزمین بیرون می‌آید. باغچه را نگاهی می‌اندازد. پشت بوته‌ها را می‌گردد. نگاهی به ایوان می‌کند. نگاهی به بشکه‌های گوشه حیاط. به سمت آنها می‌رود. خم‌می‌شود و پشت بشکه‌ها را نگاهی می‌اندازد... سرباز جوانی پشت بشکه‌هاست! توی خودش چمباتمه زده و با لبخندی از سر شیطنت پیرزن را نگاه می‌کند. پیرزن می‌گوید: "خدا بگم چی کارت نکنه ایوب! هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟!" ایوب می‌خندد. پیرزن دست دراز می‌کند تا سرباز جوان را از پشت بشکه‌ها بیرون بیاورد...

پیرزن در اتاق روی سجاده نشسته است و تسبیح می‌اندازد. پشت سرش قاب عکس بزرگی روی دیوار به چشم می‌خورد. در قاب عکس، جوانی در لباس سربازی لبخند می‌زند... زیر عکس با حروفی درشت نوشته شده است: "شهید مفقود: ایوب یاوری"
امروز، چهارمین باری‌ است که پیرزن زیرزمین، انباری و پشت بشکه‌ها را به دنبال ایوب گشته‌است.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه هفدهم مهر 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: داستانهای کوتاه،     | نظرات()

وصیت نامه زیبای آلبرت اینشتین

وصیت نامه زیبای آلبرت اینشتین

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آن چه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه هفدهم مهر 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

حکایت تاجر و چهار همسرش


حکایت تاجر و چهار همسرش

در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت.

همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد.

همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد.

واقعیت این بود که او همسر دومش را هم بسیار دوست داشت. او بسیار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما همسر اول مرد زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود. اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود این که از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد.

به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم، اما اگر بمیرم دیگر کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد! بنابراین تصمیم گرفت با همسرانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند.

اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت: من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟
زن به سرعت گفت: “هرگز”؛ همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

مرد با قلبی که به شدت شکسته بود به سراغ همسر سومش رفت و گفت: من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟
زن گفت: البته که نه! زندگی در این جا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم. قلب مرد از این حرف یخ کرد.

مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: تو همیشه به من کمک کرده ای. این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، می توانی در مرگ همراه من باشی؟
زن گفت: این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتاً می توانم تا گورستان همراه تو بیایم اما در مرگ… متأسفم!

گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد: من با تو می مانم، هر جا که بروی تاجر نگاهی کرد، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود. غم سراسر وجودش را تیره و تار کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود. تاجر سرش را به زیر انداخت و به آرامی گفت: باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه می کردم و مراقبت می بودم…

در حقیقت همه ما چهار همسر داریم!
1- همسر چهارم که بدن ماست. مهم نیست چه قدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ، اول از همه او، تو را ترک می کند.
2- همسر سوم که دارایی ماست. هر چقدر هم برایت عزیز باشد وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
3- همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر صمیمی و عزیز باشند وقت مردن نهایتاً تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
4- همسر اول که روح ماست. غالباً به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم. او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و تنها رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه باشد اما آن روز دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

و جا دارد بیان وزین و سراسر حکمت امیر المؤمنین علیه السلام را بیان کنیم:
کسی که یقین دارد (به زودی) از دوستان جدا می شود و در زیر خاک مسکن می گزیند و با حساب الهی روبروست و از آنچه بر جای گذاشته بی نیاز می گردد و به آنچه از پیش فرستاده محتاج می شود، سزاوار است که آرزو را کوتاه و اعمال صالح را طولانی کند.
(بحارالانوار، جلد  ۷۰، صفحه  ۱۶۷)

نوشته شده در تاریخ دوشنبه هفدهم مهر 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()

داستان زن فقیر و حضرت داوود

داستان زن فقیر و حضرت داوود


عدالت خدا

زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام) آمد و گفت: "اى پیامبر خدا! پروردگار تو ظالم است یا عادل؟" داوود(ع) فرمود: "خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند. سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟"

زن گفت: "من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم. ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم."

هنوز سخن زن تمام نشده بود که در خانه داوود(ع) را زدند. حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد. ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود(ع) آمدند، و هر کدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: "این پول ها را به مستحقش بدهید." حضرت داوود(ع) از آن ها پرسید: "علت این که شما دست جمعى این مبلغ را به این جا آورده اید چیست؟"

عرض کردند: "ما سوار کشتى بودیم که طوفانى برخاست. کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم. ناگهان پرنده اى را دیدیم که پارچه سرخ بسته ای سوى ما انداخت. آن را گشودیم و در آن شال بافته ای دیدیم. به وسیله آن، محل آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم. ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار بپردازیم، و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى صدقه بدهى.

حضرت داوود(ع) به زن متوجه شد و به او فرمود: پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد، و فرمود: این پول را در تامین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو، آگاه تر از دیگران است.

و اوست آن کس که براى شما گوش و چشم و دل پدید آورد. چه اندک سپاسگزارید.
سوره مؤمنون - آیه  78

نوشته شده در تاریخ دوشنبه هفدهم مهر 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()

دیوار کاخ کسری


دیوار کاخ کسری

وقتی کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسری بودند به او اطلاع دادند که برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی که در نقشه بارگاه ساسانی قرار گرفته اند را نیز به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در این میان پیرزنی هست که در خانه‌ای گلی و محقر زندگی می کند و علیرغم آن که حاضر شده‌ایم منزلش را به صد برابر قیمت واقعی‌اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی شود. چه باید کرد؟!!

انوشیروان گفت: از من نپرسید که چه باید کرد. خودتان بروید و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردی با او رفتار کنید... کسانی که از ویرانه‌های کاخ کسری (ایوان مداین) بر لب دجله عراق دیدن کرده‌اند حتما دیوار اصلی کاخ را هم دیده‌اند که در نقطه‌ای خاص به شکل عجیبی کج شده و پس از طی کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است...

این نقطه از دیوار همان جاییست که خانه پیرزن تنها بود و بنای کاخ را به احترام حقی که داشت کج ساختند تا خانه‌اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود همسایه دیوار به دیوار پادشاه ماند.

از آن زمان هزاران سال گذشته است اما دیوار کج کاخ کسری باقی مانده است تا یادآور آن پیرزن تنها و نماد روح جوانمردی مردم ایرانی و نشانه عدل و عدالت انوشیروان باشد...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه هفدهم مهر 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

اصل قورباغه ای


اصل قورباغه ای

اگر یک قورباغه تیزهوش و شاد را بردارید وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید، قورباغه چه کار می کند؟
بیرون می پرد! درواقع قورباغه فوراً به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست و باید برود!

حالا اگر همین قورباغه را بردارید و داخل یک ظرف آب سرد بیندازید و بعد ظرف را روی اجاق بگذارید و بتدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟
استراحت می کند...چند دقیقه بعد به خودش می گوید: ظاهراً آب گرم شده است و تا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.

نتیجه اخلاقی
زندگی به تدریج اتفاق می افتد. ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان به گرمای تدریجی آب عادت کنیم و وقت را از دست بدهیم و ناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است. همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه و بیدار باشیم.

سوال
اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟
البته که می شوید! سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید.
اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه، یک کیلو ماه آینده و... آیا بازهم همین عکس‎‎‎العمل را نشان می دهید؟ نه! با بی خیالی از کنارش می گذرید.

برای کسانی که ورشکسته می شوند، اضافه وزن می آورند یا طلاق می‎‎‎گیرند یا آخر ترم مشروط می‎‏‎‏‎‏شوند! این حوادث دفعتاً اتفاق نمی افتد یک ذره امروز، یک ذره فردا و سرانجام یک روز هم انفجار و سپس می‎‎‎پرسیم: چرا این اتفاق افتاد؟
زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد. هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می‎‎‎شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.

اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب شرایطی که به آن عادت می کنید باشید!

ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم: به کجا دارم می روم؟ آیا من سالم تر، مناسب تر، شادتر و ثروتمندتر از سال گذشته ‎‎‎ام هستم؟ و اگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.

خلاصه کلام
شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید و پایین بیفتید.

برگرفته از کتاب ارزشمند آخرین راز شاد زیستن
نوشته آندره متیوس

نوشته شده در تاریخ دوشنبه هفدهم مهر 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()