تبلیغات
دوستانه - مطالب اردیبهشت 1391

نژادپرستی (داستان کوتاه)

نژادپرستی (داستان کوتاه)

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلیش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است. با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد.

مهماندار از او پرسید "مشکل چیه خانم؟"

زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاه پوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"

مهماندار گفت: "خانم! لطفاً آرام باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه."

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "خانم! همان طور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم."

قبل از این که زن سفید پوست چیزی بگوید، مهماندار ادامه داد: "ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با این حال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند این که یک مسافر، کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند است."

و سپس مهماندار رو به مرد سیاه پوست کرد و گفت: "قربان! این به ای معنی است که شما می توانید کیفتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..."

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.

نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: داستانهای کوتاه،     | نظرات()

مگسی را کشتم (شعر)

مگسی را کشتم (شعر)

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

مرحوم حسین پناهی

نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: شعر طنز،     | نظرات()

بهلول،خرقه و نان جو و سرکه

بهلول و خرقه و نان جو و سرکه

آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست. روزی به عادت معهود به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید پرسید بهلول چه می کنی؟
بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند.
هارون گفت :آیا می توانی از قیامت و صراط و سئوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟
بهلول جواب داد: به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و "تابه" بر آن آتش نهند تا سرخ و خوب داغ شود.
هارون امر نمود تا آتشی افروختند و "تابه" بر آن آتش گذاردند تا داغ شد آن گاه بهلول گفت :ای هارون! من با پای پرهنه روی این "تابه" می ایستم و خودم را معرفی می نمایم و آن چه خورده ام و هر چه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پای خود را مانند من برهنه نمائی و خود را معرفی کنی و آن چه خورده و پوشیده ای ذکر نمایی.
هارون قبول کرد. آنگاه بهلول روی "تابه" داغ ایستاد و فوری گفت:
بهلول، خرقه و نان جو و سرکه .
بهلول فوری پایین آمد که ابدا پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض این که خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و پایین افتاد. پس بهلول گفت: ای هارون! سؤال و جواب قیامت به همین طریق است. آن ها که درویش بودند و از تجملات دنیایی بهره ندارند، آسوده بگذرند و آن ها که پای بند تجملات دنیا باشند، به مشکلات گرفتار آیند.

نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: داستانهای کوتاه،     | نظرات()

فقر

فقر

فقر؛ گرسنگی نیست،
عریانی هم نیست،
فقر؛ همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند،
فقر؛ تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد می کند،
فقر؛ کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند،
فقر؛ پوست موزی است که از پنجره ی یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود،
فقر؛ همه جا سر می کشد،
فقر؛ شب را " بی غذا" سر کردن نیست،
فقر؛ روز را " بی اندیشه" سر کردن است.

نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

حدیثی از پیامبر: مؤمن واقعی کیست

حدیثی از پیامبر: مؤمن واقعی کیست

رُوِی أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) قَالَ:
لا یکْمُلُ الْمُؤْمِنُ إِیمَانُهُ حَتَّى یحْتَوِی عَلَى مِائَةٍ وَ ثَلَاثِ خِصَالٍ فِعْلٍ وَ عَمَلٍ وَ نِیةٍ وَ ظَاهِرٍ وَ بَاطِنٍ.
فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(ع) یا رَسُولَ اللَّهِ مَا یکُونُ الْمِائَةُ وَ ثَلَاثُ خِصَالٍ فَقَالَ یا عَلِی مِنْ صِفَاتِ الْمُؤْمِنِ أَنْ یکُونَ

از رسول خدا (ص) روایت شده که فرمودند ایمان مومن کامل نمی شود تا اینکه
دارای  103  خصلت در فعل و عمل و نیت و باطن و ظاهر گردد.
آنگاه امیرالمومنین( ع) فرمودند: یا رسول الله آن  103  خصلت کدامند؟

فرمودند یا علی از جمله صفات مومن اینست که:

نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

جاشوا بل (داستان کوتاه)

جاشوا بل (داستان کوتاه)

در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬  زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمی کردند بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرند. آن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه باز می گردند و یا باید با دست خالی به خانه های نکبت زده شان بروند و از فرزندانشان خجالت بکشند خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید. آوای ویولن آن قدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن باز ماند اکثرا آنها با این که می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگ های زیبا و استثنایی اشک ریختند، خندیدند، به خاطراتشان فکر کردند و سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی  35  ساله بود کارش تمام شد ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در همین حال و احوال تشویق بی امان مردم همه آنها را به صف کرد و به همگی که حدود  300  نفر بودند، نفری  5  دلار داد و سپس در حالی که برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و رفت تا مردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه به دوستانشان بگویند.

اما در آن روز هیچ کس نفهمید ویولونیست  35  ساله کسی نیست جز جاشوا بل یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که  3  روز قبل بلیت کنسرتش هر کدام  100  دلار به فروش رفته بود. فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت من فرزند فقرم. آن روز وقتی در کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که فقیران را از یاد برده ام. به همین خاطر به آن محله فقیرنشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیمه را تکرار کردم بعد هم وقتی یادم آمد اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند تمام پولی را که از کنسرت نصیبم شده بود را میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم.

نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: داستانهای کوتاه،     | نظرات()

دعا

بنده ای خدا را گفت: اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم؟


خدا گفت: شاید نوشته باشم هرچه دعا کند...

نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

دعای سال نو

دعای سال نو

الهی، با خاطری خسته از اغیار، و به فضل تو امیدوار،
دست از غیر تو شسته و در انتظار رحمتت نشسته ام.

بدهی کریمی، ندهی حکیمی،
بخوانی شاکرم، برانی صابرم.

الهی احوالم چنان است که می دانی و اعمالم چنین است که می بینی
نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز

یا ارحم الرحمین
در این روزهای پایانی سال (/یا/ در سال نو) برای دوستانم که بهترین هستند، بهترین ها را مقرر فرما

نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

خدمت به والدین

خدمت به والدین

آورده اند که در مجلس شیخ ابوالحسن خرقانی (عارف قرن پنجم) سخن از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت:
شیخ گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست.
چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند.
یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگر به عبادت خدا مشغول می بود.
یک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود.
آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند.
گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول بوده است، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند!

ندا آمد:
آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است و آنچه برادرت می کند، مادر بدان محتاج

نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

طعم هدیه

طعم هدیه

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد. شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بدمزه است.

ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید: آب گندیده بود. چه طور وانمود کردید که گوارا است؟

استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.

نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: داستانهای کوتاه،     | نظرات()