حکیمی در حال مراقبه بود. مردی به او نزدیک شد و گفت: مرا به شاگردی بپذیر!
 حکیم با انگشت خطی راست بر روی زمین کشید و گفت: کاری کن کوتاه به نظر آید.
 مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد. حکیم گفت: برو یک سال بعد بیا.
 یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت: کوتاهش کن.
 مرد این بار نصف خط را با کف دست و آرنج پوشاند.
 حکیم نپذیرفت و گفت: برو یک سال بعد بیا.
 سال بعد باز حکیم خطی روی زمین کشید و از مرد خواست آن را کوتاه کند. مرد این بار گفت نمی دانم. و از حکیم خواهش کرد تا پاسخ را بگوید.
 حکیم، خطی بلند کنار آن خط کشید و گفت: حالا کوتاه شد!
 این حکایت، یکی از رموز فرهنگ ژاپنی ها را در مسیر پیشرفت نشان می دهد. با رشد و پیشرفت تو، دیگران خود به خود عقب می‌مانند. به دیگران کاری نداشته باش؛ کار درست خودت را انجام بده.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم مرداد 1395    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی، داستانهای کوتاه،     | نظرات()