نوجوانی آمد اندر منزلی از بهر کار
 گفت خانم، چیست نامت؟ گفت اسمم اکبر است

 گفت در این جا اگر خواهی شوی مشغول کار
 از زبان باید تو باشی لال و گوشانت کر است

 گفت روی چشم، هر امری که تا صادر شود
 من اطاعت می کنم از هر که این جا سرور است

 گفت خانم، هر چه این جا بشنوی از نیک و بد
 گوش هایت یک بود دیوار و آن دیگر در است

 هر غذایی را که خوردی خام و پخته تند و شور
 حق نداری تا بگویی کاین بد و کان بدتر است

 گر زدم یک لنگه کفشی بر سرت از روی خشم
 نوش جان کن، باش ساکت کاین روال نوکر است

 نوجوان با خنده از منزل برون گردید و گفت
 این که می خواهی تو، نوکر نیست نامش شوهر است!

نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم مرداد 1395    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: شعر طنز، مطلب طنز،     | نظرات()