درخت جادویی (داستان کوتاه) 

مسافری خسته که از راهی دور می آمد، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری استراحت کند. غافل از این که آن درخت جادویی بود، درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد...

وقتی مسافر روی زمین سخت نشست، با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگر تخت خواب نرمی در آن جا بود و او می توانست قدری روی آن بیارامد. فوراً تختی که آرزویش را کرده بود در کنارش پدیدار شد!

مسافر با خود گفت: چه قدر گرسنه هستم! کاش غذای لذیذی داشتم... ناگهان میزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیر در برابرش آشکار شد. پس مرد با خوشحالی خورد و نوشید.

بعد از سیر شدن، کمی سرش گیج رفت و پلک هایش به خاطر خستگی و غذایی که خورده بود سنگین شدند. خودش را روی آن تخت رها کرد و در حالی که به اتفاق های شگفت انگیز آن روز عجیب فکر می کرد با خودش گفت: قدری می خوابم. ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا بگذرد چه؟ و ناگهان ببری ظاهر شد و او را درید.

هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش هایی از جانب ماست. ولی باید حواسمان باشد، چون این درخت افکار منفی، ترس ها، و نگرانی ها را نیز تحقق می بخشد. بنابراین مراقب آن چه که به آن می اندیشید باشید.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه دهم تیر 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی، داستانهای کوتاه،     | نظرات()