یاد من باشد فردا حتما،
دو رکعت راز بگویم با او
و بخواهم از او، که مرا دریابد
و دل از هر چه سیاهیست، بشویم فردا
روزن دل بگشایم بر عشق
تا که آن نور بتابد بر دل
تا دلم گرم شود، یخ دل آب کنم، تا که دلگرم شوم

یاد من باشد فردا حتما،
صبح بر نور سلامی بکنم
سیصد و شصت و چهار غفلت را، من فراموش کنم
سینه خالی کنم از کینه این مردم خوب
و سلامی بدهم بر خورشید
گوش بر درد دل ابر کنم
تا که دل تنگ نباشد دیگر
و ببارد آرام

یاد من باشد فردا دم صبح،
خواب را ترک کنم، زودتر بر خیزم
چای را دم بکنم
به پدر، شاخه گلی هدیه دهم
بوسه بر گونه مادر بزنم
و پتو را آرام، روی خواهر بکشم
تا که در خواب دلش گرم شود
و در ایوان حیاط، سفره را پهن کنم
در جوار گل یاس، در کنار دل غم دیده مادر، آرام
نان و چایی بخورم، برکت را بتکانم به حیاط،
یاکریمی بخورد

یاد من باشد فردا حتما،
ناز گل را بکشم، حق به شب بو بدهم
از گل سرخ حیاط، عذر خواهی بکنم
و نخندم دیگر، به ترک های دل هر گلدان
چوبدستی به تن خسته گل هدیه دهم
حوض را آب کنم و دعایی به تن خسته این باغ نجیب

یاد من باشد فردا،
پرده از پنجره ها بردارم
شیشه را پاک کنم
تا که آن تابش پاک، دل دیوار مرا گرم کند
به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبت بزنم،
تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند، آبرویش نرود
رخ آیینه به آهی شویم، تا که من را بنشاند در خویش
من در آینه خواهم خندید،
خاطر آینه از اخم به تنگ آمده است

یاد من باشد از فردا صبح، جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب، زمین
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت
خانه دل بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر، تاری گرد کدورت از دل
مشت را باز کنم تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش، دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح،
به نسیم از سر صدق سلامی بدهم
به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا،
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گر چه دیر است، ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزیم، شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم در دل
لحظه را، دریابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم عرضه کنم،
یک بغل عشق از آن جا بخرم

یاد من باشد فردا حتما،
بگشایم در آن پنجره بر وسعت نور
نم اشکی بفشانم بر دل، تا که دل نرم شود
قفس دل ببرم، تا در آن وسعت سبز
مرغ دل، تازه هوایی بخورد
شاید آن جا، در آن باز کنم
بپرد مرغ دلم، در هوای خوش دوست

یاد من باشد فردا
ساعت کوچک و آرام دلم کوک کنم
تا که با زنگ زمان
بشوم بیدار از خواب گران
و بیاد آرم تکلیف خودم
قبل از آن پرسش سنگین از من، مشق لبخند کنم
قفل دل بردارم، در دل باز کنم
به سلامی دل همسایه خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق
بنشینم دم در، چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری،
ببرد این دل ما را با خود
و بدانم دیگر، قهر هم چیز بدیست
سر صحبت را با آینه، من باز کنم
به سر و روی دل آبی بزنم
پر کنم ساحت دل را از نور
نذر خوبی بکنم، خرج شادی بدهم
کاسه کاسه بدهم مردم شهر
تا که این مردم خوب، دلشان سیر محبت بشود

یاد من باشد فردا سر راه
بروم تا ته آن کوچه عشق
وزن خوشبختی خود را آن جا، از ترازوی صداقت پرسم
و ببینم آیا،
وزن این نعمت ها، با قد بندگیم، چه تناسب دارد؟
سنگ را از سر ره بردارم
تا که هموار شود، راه رسیدن به نگاه
راه آکنده از این گرد و غبار
نم عشقی بزنم، تا که شاید بنشانم فردا
گرد نفرت، من از این راه وصال

یاد من باشد فردا حتما،
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی، خواهم رفت
و شبی هست مرا، که نباشد پس از آن فردایی

یاد من باشد،
باز اگر فردا غفلت کردم، آخرین لحظه فردا شب هم
من به خود باز گویم این را،
یاد من باشد فردا حتما
دو رکعت راز بگویم با او
صبح بر نور سلامی بکنم
پرده از پنجره ها بردارم
بگشایم در آن پنجره بر وسعت نور
بذر امید بکارم در دل

....

آه، ای غفلت هر روزه ی من
من به هر سال که بر من بگذشت
غرق اندیشه آن فردایی،
که نخواهد آمد
می نشانم به جامه عمرم،
سیصد و شصت و پنج غفلت را

"کیوان شاهبداغی"

نوشته شده در تاریخ دوشنبه دهم تیر 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()