خاطرات بامزه شما - سری 10 

ﺗﻮ ﺟﻤﻊ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻓﯿﻠﻢ می دﯾﺪیم، ﻃﺮﻑ ﺩﻭ ﺷﺨﺼﯿﺘﻪ ﺑﻮﺩ، فرت فرت می زد ﺁﺩﻡ می کشت، ﯾﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﻋﯿﻦ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﮔﻮﮔﻮﻟﯽ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻧﮕﺎهت می کرﺩ!
ﺑﺎﺑﺎﻡ: ﺧﺎﻧﻡ! ﻧﮑﻨﻪ ﺍﯾﻦ بچه مون هم ﺩﻭ ﺷﺨﺼﯿﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ؟
ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ: ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ، ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ. ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺍﻭل هم ﺑﯽ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺑﻮﺩ، ﭼﻪ ﺑﺮﺳﻪ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺷﺨﺼﯿﺖ!
یعنی ﺗﺨﺮﯾﺐ ﺩﺭ ﺣﺪ ﻫﯿﺮﻭﺷﯿﻤﺎ!

دوستم وکیله، یه روز رفته دادگاه واسه کار اداری، سر و کارش افتاده به یه مرد جدی و بد اخلاق! یارو گفته مثل این که تا به حال منو ندیدید؟ دوستم هول کرده، گفته: "خیر، زیارت نداشتیم سعادت کنیم شما رو!"

دیشب مهمون داشتیم، خواهر کوچکم داشت چایی تعارف می کرد، به زن عموی بابام که رسید به خواهرم گفت: "الهی پیر شی." آبجی من هم که معنی این حرف رو نمی فهمید، گفت: "الهی خودت بمیری!" تا نیم ساعت هم رفت تو اتاقش گریه کرد!

مگس نشسته بود روی داداشم، اومد بزندش، گفتم: ولش کن! بذار هر گ... می خواد بخوره!
داداشم مونده بود ناراحت بشه یا بخنده بنده خدا! 


به بچه داداشم که به زور ۹ سالشه، می گم داماد عمه می شی بیای دخترم رو بگیری؟
می گه حالا وایسا ببین شوهر گیر خودت میاد؟!

دیالوگی که امروز تو تاکسی شاهدش بودم (بین دو تا دختر):
- موبایلت داره زنگ می خوره گلم!
- اَه پیداش نمی کنم!
- نکنه خونه جا گذاشتیش؟!
بعدش هم به خاطر افراط در خنده، راننده لطف کرد پیاده ام کرد!

به مامانم می گم: یادش به خیر، بچه بودیم چه قدر ما رو کتک زدی ها! شترق خوابوند در گوشم، گفت: این دروغ ها چیه که می گی؟ من کِی دستم روتون بلند شده؟


تو دسشویی دانشگاه، کاغذ زده بودند که آب قطع است. یکی با خودکار زیرش نوشته بود: دیگه دیره، خیلی دیره! 


یه روز صبح ساعت 5 بیدار شدم که برم دانشگاه. خیلی شیک رفتم خمیر دندون رو زدم روی مسواک و شروع کردم به مسواک زدن. دیدم هر کاری می کنم دندون هام تمیز نمی شه. فهمیدم به جای خمیر دندون کرم زده ام روی مسواک!
فرستنده: مریم

به دوستم می گم کیف پولت چه قدر قشنگه! می گه چرم مشهده، عموم از آلمان برام آورده!

صبح تو راه از یه خانمی خواستم ساعت بپرسم، گفتم ببخشید، گفت خواهش می کنم، رفت!

بابام زده شبکه خارجی، گوسفنده می گه بع بع!
مامانم به بابام می گه: مگه گوسفندای خارجی هم می گن بع؟!

وقتی بچه بودم یه بار یه تیکه از قالی خونه مون رو سوزوندم، بعد برای این که مامانم نفهمه پماد سوختگی زدم تا خوب شه!

به استادم می گم استاد! ما نسل سوخته ایم به خدا. گفت نسل سوخته ماییم، شما نسل پدر سوخته اید!
هیچی دیگه، تا حالا این قدر توی زندگیم قانع نشده بودم!

اولین بار که تو عمرم تقلب کردم سال اول ابتدایی بود. سر جلسه امتحان ریاضی خطاب به جلوییم: پیس پیس... گردی عدد 9 سمت چپشه یا راستش؟ جلوییم: چپ! من: چپ کدوم طرفه؟!

خانومه مهمانداره، تو هواپیما بهم گف می خوای بخوابی؟ برات بالش و پتو بیارم؟ گفتم نه، برام قصه بگو! 
قهر کرد رفت!

یه بار مامانم داشت نماز می خوند، بعد من دنبال یه چیزی می گشتم. یهو وسط نماز گفت: سمع الله لمن حمده، بالای یخچاله!!
یعنی تصورش رو بکنید فقط! من ترکیدم از خنده...

یه بار رفتم سوپرمارکت، به صاحب مغازه گفتم: ببخشید آقا، این شیرکاکائو 800 تومنی ها چنده؟


رفتم کافی شاپ، به یارو می گم: آقا ببخشید، سرویس بهداشتی دارین؟
برگشته می گه: نمی دونم، هر چی هست تـو همون منو هست!

ما یه فامیل داشتیم اسم بچه اش رضا بود. تا ۱۲ سالگی هر کی می گفت "سکوت علامت رضاست"، من فکر می کردم علامت اونه!

اعتراف می کنم وقتی که بچه بودم فکر می کردم کل خانواده ام فضایی هستند و منو دزدیده اند تا بزرگم کنند، روم تحقیقات به عمل بیارن!


یه روز دامادمون به داداشم گفت یه لیوان آب برام بیار. داداشم غرق در تلوزیون بود، رفت دو تا لیوان آب خورد لیوان خالی رو داد دست دامادمون!


بابام واسه مامانم گل خریده، برده بهش داده. مامانم می گه گله؟
بابام می گه تا نظر کمک داور چی باشه! 
مامانم هم برگشته، می گه: نظر کمک داور رو نمی دونم. ولی نظر کمیته انضباطی اینه که امشب گشنه بخوابین تا دیگه منو مسخره نکنید!


تو کلاس داشتم با دوستم پچ پچ می کردم، استاد اومد با خط کش بهم اشاره کرد و گفت:
تهِ این خط کش یه آدم ابله وجود داره!
من هم گفتم: استاد! منظورتون کدوم تهشه؟
نمی دونم چی شد که اخراجم کرد!

ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ می گم ﯾﻪ ﮐﺎﺭﺕ ﺷﺎﺭﮊ ﺑﺨﺮ ﻭﺍﺳﻢ. نمی دﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﯾﻬﻮ ﺁﻧﺘﻦ ﮔﻮﺷﯿﺶ ﺭﻓﺖ!
ﻣﻦ ﻫﯽ می گفتم: "ﺍﻟﻮ ﺍﻟﻮ…" ﺑﺎﺑﺎﻡ می گفت: "ﻫﯽ ﺍﻟﻮ ﺍﻟﻮ ﻧﮑﻦ، ﺍﺻﻼ ﺻﺪﺍﺕ ﻧﻤﯿﺎﺩ!"

اعتراف می کنم وقتی 5-6 سالم بود رفته بودیم خونه ی خاله ام. تلفنشون زنگ زد، طرف از دوستای پسرخاله ام بود. من هم گوشی رو برداشتم، از اون جایی که صداش شبیه بابام بود، بهش گفتم: سلام بابایی! اون هم گفت: من بابات نیستم خانوم کوچولو اشتباه گرفتی. من هم با عصبانیت گفتم: یعنی چی که تو بابام نیستی؟ تو بابای منی! و همین طور بحث کردیم! آخرش فهمیدم طرف واقعا بابام نیست! خلاصه این که آبروی پسر خاله ام رو بردم!


داشتم رپ گوش می دادم. بابام گفت: این کیه صداش مثل صدای لوله بخاریه؟
گفتم: «هیچکس»
یه دونه زد پس گردنم، گفت به پدرت جواب سربالا نده بی تربیت!
(برای کسانی که نگرفتند، «هیچکس» اسم مستعار خواننده است.)

پشت چراغ قرمز یه گدایی اومده کنار ماشین. می گم: برو اون ور، پول ندارم. می گه نمی گفتی هم از قیافه ات معلوم بود!

گفت وگوی کاملا جدی بین دو دختر در تاکسی:
اولی: مربی تئاترمون قبلا دستش تومور داشته.
دومی: تومور مغزی؟!
اولی: نمی دونم... اونشو نگفت!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()