خاطرات بامزه شما - سری 9 

باید اعتراف کنم وقتی ابتدایی بودم همیشه از این که تصادف کنم بمیرم می ترسیدم. آخه همیشه می گفتم تصادف کنم بمیرم، مامانم منو می کشه!


وقتی بچه بودم فکر می کردم ماکارونی رو هم مثل برنج می کارن! اون جوری نگاه نکنین دیگه، بچه بودم... الان می دونم که درخت داره.

امروز کنار خیابون ایستاده بودم که یه دختره با جنسیس اومد جلوم ترمز کرد و گفت: ببخشید، می خوام برم صادقیه …
منم بهش گفتم :کار خوبی می کنی... خیلی جای خوبیه! برو به امید خدا...
از خنده دیگه نمی تونست حرکت کنه!

داشتم تو خیابون می رفتم، می دیدم همه بهم نگاه می کنن و من رو به هم نشون می دن. یه حس اعتماد به نفس شدید پیدا کرده بودم... سرمو گرفتم بالا، دیدم یه آقاهه بهم گفت: آخرش چند؟ گفتم: چی چند؟ گفت لباسات. گفتم: فروشی نیست. گفت: پس مارک های روشو دربیار!


داییم به فروشنده می گه: به نظر شما كدوم رنگ رو بخریم؟
فروشنده: والا، این به سلیقه ی شخصی تون بر می گرده. من نمی تونم نظری بدم.
داییم: حالا شما اگه بودی كدوم رو می خریدی؟
فروشنده: چی بگم والا؟ شما باید بپسندین، سلیقه ها متفاوته.
داییم: سلیقه ی شما كدوم رو می پسنده؟
فروشنده: والا من اگر بودم نقره ای رو می خریدم.
داییم: پس اگر زحمتی نیست اون مشكی رو به ما بده!
فروشنده با تعجب گفت: چرا مشكی؟!
داییم: اون نقره ایه حتما مشكلی داره كه اصرار داری به ما بندازیش!

داره رعد و برق می زنه. مامانم می خواد بره روی پشت بوم لباس ها رو جمع کنه. می گه وای چه رعد و برقی! نکنه برق بگیرتم! پاشو تو برو!
یعنی دهنم باز موند از این حرف مامانم ...
من سر راهیم، می دونم!

امان از این مانکن های جلوی مغازه ها! امروز دماغ یکیشون رو گرفتم، بهم گفت: مرض داری؟
نگو صاحب مغازه بود!


رفته بودم امتحان شهر برای گواهینامه... اولش افسره اومد خودی نشون بده، گفت: همه تون جمع شین. من این جا با هیچ کس تعارف ندارم... هیچ کس رو هم الکی قبول نمی کنم. چون بعدا در برابر جون شما مسئولم... هفته قبل رفته بودم سر صحنه تصادف برای کارشناسی. راننده می خواسته تراک آهنگ سی دی رو عوض کنه، خودش و همه خانواده اش رفتن تو دره و ماشین منفجر شد... فقط تیکه های بدنشون رو باید جمع می کردی. هیچی ازشون نمونده بود.
من هم اومدم مثلا خود شیرینی کنم بگم خیلی حواسم به سخنرانی شماست، گفتم: ببخشید سرکار! اگه همه شون درجا مردن، اون وقت جناب عالی از کجا فهمیدید می خواسته تراک عوض کنه؟ یعنی جمعیت منفجر شد از خنده!
گفت: تو بیا بیرون، کارتکست ام بیار... یه خطی روش کشید، گفت تا 3 ماه دیگه این جا نبینمت!

فشار خونم رفته بود بالا، رفتم دکتر. خواستم به دکتر بگم فشار خونم رفته بالا و سرم درد می کنه، گفتم آقای دکتر! به دادم برسید. فشارخونم درد می کنه!


چند روز پیش دلم درد می کرد. به مامانم گفتم دلم درد می کنه، می خوام برم دکتر. مامان بزرگم که اون جا بود گفت: نمی خواد بری دکتر، نوشابه بخور! ما قدیما وقتی بز و گوسفندامون معده شون به هم می ریخت بهشون نوشابه می دادیم!

ﺍﺯ خواهرزاده ام پرسیدم: دایی جون! ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﻩ ﯾﺎ ﭘﻮﻝ ﯾﺎ ﺧﻮﺷﺘﯿﭙﯽ؟
ﮔﻔﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﻮ ﮐﻪ هیچ کدوم رو ﻧﺪﺍﺭﯼ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﺩﺍﺭﻩ؟

یادمه دو روز قبل از روز پدر توی شرکت پشت کامپیوترم بودم، داشتم توی یاهو مسنجر چت می کردم دیدم مادرم آن شد...
پی ام دادم: مامان سلام، خوب شد اومدی این جا، این بابا که نمی ذاره منو تو تنها شیم حرف بزنیم که واسه روز پدر چی بخریم؟
مامانم: سلام پسرم، با پولای تو بخریم یا پولای من؟
من: مامان چه فرقی می کنه؟
مامانم: فرق می کنه دیگه، اگه من بخوام از پولای خودم بخرم باید از بابات پول بگیرم واسش کادو بخرم. ولی اگه تو بخری از پولای خودته...
من: چه حرفیه؟ باشه، من پولشو می دم. چی بخریم؟
مامانم: بابات خیلی آی پد نیو دوست داره. قیمتش یک میلیون و خورده ایه، اونو بخر براش پسرم از طرف خودم و خودت.
من: مامان! یکم گرون نیست؟
مامانم: نه پسرم، بابات خیلی زحمت کشه...
من: چشم، می خرم امروز.
یهو دیدم گوشیم زنگ خورد، اسم مامانم افتاد!
گوشی رو برداشتم، گفتم: مامان! شما که داشتی چت می کردی باهام، چرا زنگ زدی؟
مامان پشت تلفن: من؟ من بیرون خونه ام! بابات داشت ایمیل هاشو چک می کرد، حتما اونه با آی دی من آن شده!
خدا وکیلی اگه من نصف مخ بابام رو داشتم که این همه نقشه می ریزه الان تو ناسا بودم...

داشتم نهار درست می کردم، یه لحظه خم شدم، موهام سوخت... به مامانم می گم: آخ! موهام سوخت.
می گه: آره، یه لحظه دیدم بوی کله پاچه گوسفند میاد...


یه روز رفته بودم خونه دوستم. موقع خداحافظی از خواهر دوستم باهاش دست دادم و به جای این که بگم خداحافظ، گفتم چه طوری؟ بعد خودم ار خجالت آب شدم!


مامانم می گه: پسرم! همین جوری که نشستی پای اینترنت، این تخم مرغ ها را هم بذار زیرت جوجه شن. احساس مسئولیت که نداری... حداقل حس پدری رو تجربه کن!


اعتراف می کنم وقتی بچه بودم، خانم مجری توی تلویزیون می گفت: بچه ها! وقتی قول می دین باید به قولتون عمل کنین. من هم می ترسیدم به کسی قول بدم چون فکر می کردم باید اتاق عمل برم و عمل کنم!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()