شوخی با اشعار حافظ 

- به آب روشن می عارفی طهارت کرد
و رفته رفته به این کار زشت عادت کرد!

- برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
لیلی آمد دم در، گفت: بیا برق آمد!

- آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا خیس آمد!

- سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
بی خبر بود که ما مشترک کیهانیم!

- مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
گفت: دنیا شده از مشکل پر، این هم روش!

- ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
اما نه فرت و فرت! که یک بار دیده ایم!

- اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به دستش می دهم کاری که بار آخرش باشد!

- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
آن قدر عربده زد، آبروی ما را برد!

- وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
چراغ موشی دشمن کنار لیزر دوست!

- چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
ولی از روی پایم خواهشاً بردار دستت را!

- من بیچاره هم از اهل سلامت بودم
بس که رفتم به چکاپ این همه بیمار شدم

- سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت بر خیز که معشوق تو از چین آمد!

- غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
اگر چه له شود اما شکایتی نکند!

- به هر که می نگری کرده اقتدا به یزید
مگر نسیم مروت در این هوا نوزید؟

- تو را که حسن خداداده است و حجله ی بخت
چرا به مهریه کردی شرایطت را سخت؟

- چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش
مرا فقط نگرانی ز گشت ارشاد است!

- در خانه ات اگر که به جز رخت پاره نیست
جانا گناه طالع و بخت ستاره نیست!

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز!

تا به دامن ننشیند ز نسیمت گردی
دائما دل نگرانم نکند برگردی!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: شعر طنز،     | نظرات()