خاطرات بامزه شما - سری 6 

طرف کِیس کامپیوتر رو آورده می گه بی زحمت ویندوزش رو عوض کنین. حالا آماده شده، اومده می گه اونایی رو که عوض کردین رو بدین ببرم!

خواهرم که کلاس دومه داشت برگه ی درس علوم رو حل می کرد. یکی از سوالاش این بود که چه اجسامی از خودشان نور دارند؟ خواهرم نوشته بود: امامان، مثلا حضرت عباس! البته خورشید هم کمی نور دارد... حالا ما همه داریم می خندیم، این داره گریه می کنه که چرا به پاسخ علمی من می خندید؟ شما اصلا نمی فهمید!


گوشیم زنگ خورد، بیدار شدم، سریع رفتم داداشم رو بیدار کردم گفتم گوشیم داره زنگ می خوره!
داداشم مونده بود چی کار کنه؟! خودم هم که فهمیدم چی شده، سریع از محل متواری شدم!

حانیه: اعتراف می کنم که سال دوم دبستان بودم، یه شب موقع خواب یادم اومد غلط دیکته هام رو ننوشته ام و ترسیدم که بلند بشم بنویسم و مامانم بفهمه بیاد سرم غر بزنه! تا صبح نقشه ریختم یک کارى بکنم نرم مدرسه که معلممون دعوام نکنه! به این نتیجه رسیدم که کلیدهاى خونه رو قایم کنم که در باز نشه و با خیاله خوش خوابیدم! صبح که بیدار شدم، فهمیدم بابام کلید زاپاس داشته!


دست دوستم یه گوشی آیفون دیدم، حسودیم شد. اومدم خونه به مامانم می گم من یه اپل می خوام.
یه لبخند مرموز زد! شب که بابام اومد دستش یه پلاستیک سیب بود. مامانم گفت: تو فکر کردی من و بابات انگلیسی بلد نیستیم؟!

خواهر زاده ام می گه چرا تصویر آیفون خونه تون رنگی نیست؟
گفتم آخه لازم نیست، چرا رنگی باشه؟
گفت اگه پلنگ صورتی بیاد، از کجا بفهمیم پلنگ صورتیه آخه؟ 

امروز بابابزرگم زنگ زده بود خونه با من صحبت می کرد، یهو برگشت بهم گفت: نمی دونم چی شده تازگی ها خیلی آشغال شدی!
من: جان؟! چی کار کردم مگه؟
می گه: کاری نکردی عزیزم، زنگ زدم به موبایلت آشغال بود!

امروز رفته بودم روی پشت بام که آنتن تلویزیون رو تنظیم کنم، با موبایلم شماره خونه رو گرفتم. به بابا می گم: الو؟ بابا؟ خوبه؟
بابا هم می گه: مرسی همه خوبن، شما خوبین؟ خانواده خوبن؟
ببخشید بجا نیاوردم!

بچه که بودم وقتی مامانم تو خونه حشره کش می زد، من زود پنجره ها را باز می کردم تا مگس ها از این طرف فرار کنن! یه همچین کودک رقیق القلبی بودم!


اعتراف می کنم یه روز که خیلی فکرم مشغول بود، با فندک ماشین سیگارم رو روشن کردم و بعد در عین ناباوری فندک رو از پنجره ماشین انداختم بیرون! آن قدر به کارم خندیدم که سیگار رو هم نکشیدم!
فرستنده: رایمن

باید اعتراف کنم بچه که بودم همه اش توی فکراین بودم که آدم ها با اون قدشون چه طور توی تلویزیون جا می شن؟


سر میز شام داداشم داشت ازم تعریف می کرد، گفت فلفل نبین چه ریزه(خطاب به من) من هم گفتم درشتاش زیر میزه. دیدم کلشو برده زیر میز داره زیر میز رو نگاه می کنه!

اعتراف می کنم که همه جا شایع کرده بودم که من آتشفشان پیدا کردم، خاکستر را کنار می زدم و زمین داغ داغ را لمس می کردم. بعدها متوجه شدم بچه بزرگترها هر شب آن جا آتش روشن می کرده اند!

گوشیمو تو ماشین بابام جا گذاشته بودم. از خونه بهش زنگ زدم گفتم:
- گوشیم تو ماشینت جا مونده. زنگ خورد جواب ندیا!
+ آخه مگه من بی کارم جواب زنگ گوشی تو رو بدهم؟
- خوب حالا چرا عصبانی می شی؟ کسی زنگ نزد؟
+ نه، فقط نازی اس داد گفت غروب میاد دنبالت برین بیرون، گفتم وقت نداری، سرت شلوغه.
- واسه چی اینو گفتی؟
+ چون قبلش به نسترن قول دادم برید خرید!

یک روز مهشید (دختر عمه ام) بهم زنگ زد و گفت: هفته بعد عروسی دوستمه، لباس ندارم، واسم بخر. من هم قبول کردم و لباس رو خریدم. مادربزرگم که نزدیک خونه مهشید زندگی می کنه، می خواست بره مکه و برای خداحافظی اومده بود خونه ما. من هم لباس رو دادم بهش. همون موقع مادرم از راه رسید و گفت: واسه مهشید می فرستی؟ گفتم: پـَـ نه پَــ! برای مادربزرگه! نمی بینی چه قدر هم سایزشه؟! مادربزرگ رفت... هفته بعد مهشید زنگ زد و گفت: پس لباس چی شد؟ گفتم: دادم به مادربزرگ تا برات بیاره. مهشید فکر کرد و گفت: رنگش یاسی نبود با سنگ کاری؟ گفتم: آره خودشه! مهشید گفت: خدا خیرت بده! مادربزرگ گفت این مال خودمه، دخترم واسم خریده که اون جا بپوشم! اما نمی دونم... اون که گفت اندازمه! اما واسم تنگه! به هرحال با خودم می برمش! الان هم با خودش برده مکه!
من هم دیگه هنوز که هنوزه از پـَـ نه پَــ استفاده نکردم!

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه یکم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()