خاطرات بامزه شما (سری 5) 

دوستم مکبر نماز جماعت شده بود، کلمه رکوع یادش می ره. می گه:
اللـــــــــــــــــــه اکبـــــــــــــــــــر
(چند ثانیه مکث)
دولا شوید!

سر جلسه امتحان یه دختره بغل دست من نشسته بود. منو می گی، حال کرده بودم. گفتم اگر 20 نگیرم، 17 دیگه رو شاخشه. خلاصه کلی باهاش هماهنگ کردم که بهت علامت دادم چه طور برسون و این حرفا... هیچی دیگه، تا برگه ها رو آوردن، دیدم بلند شد برگه ها رو پخش کرد و گفت: بچه ها! سرتون روی برگه خودتون باشه!

یادش به خیر زمانی که راهنمایی بودیم یه دبیر داشتیم هر موقع از دست ما عصبانی می شد می گفت: گوساله ها! خجالت بکشید! من جای پدرتون هستم!

تلویزیون بچه هه رو نشون داد حافظ کل قرآن بود. بابام گفت یاد بگیر! هم سن توئه. یهو بابای بچه رو نشون دادن که اون هم حافظ کل قرآن بود... بابام کانال رو عوض کرد!

اعتراف می کنم بچه که بودم، با دختر و پسر خاله هام لباس کهنه می پوشیدیم، می رفتیم گدایی، با درآمدش بستنی می گرفتیم، که همسایه مون ما رو لو داد و کتک خوردیم!

داداشم داشت چیپس می خورد، یهو گفت: اوه اوه! چه قدر تنده! فلفلیه؟ بعد روی چیپس رو نگاه کرد و گفت: نه، نوشته کچاپ! بعد با خیال راحت شروع به خوردن کرد و به این ترتیب چیپس دیگر تند نبود!

دیشب بابابزرگ و مامان بزرگم رو بردیم فرودگاه بدرقه کنیم که برن مکه. هواپیما تاخیر داشت. مامان بزرگم نگران بود. عموم اومد دلداریش بده، گفت: این چیز ها عادیه، تاخیر داره، نقص فنی پیدا می کنه، سقوط می کنه... نگران نباش!

امروز رفتم پرونده تحصیلیم رو از دبیرستان بگیرم. طرف نه ازم مدرک شناسایی خواست، نه اصلا به عکس هام توی پرونده نگاه کرد! بهش گفتم: این جا یه کارت شناسایی از ملت نمی خواهید شما؟ شاید یکی دیگه می اومد پرونده تحصیلی منو می گرفت. برگشت گفت: این مدارکی که تو داری رو سبزی فروش سر کوچه توش تره هم نمی پیچه! آخه به درد کی می خوره؟ خودم هم قانع شدم!

بابام به مامانم اس ام اس عاشقانه فرستاده... الان 2 روزه خونه مون دعواست! مامانم گیر داده به بابام که این اس ام اس رو کی واست فرستاده؟!

یک ساعته اومده ام اینترنت و در اتاقم را هم بسته ام، که مثلا دارم درس می خونم. بابام اومده می گه: پسرم! داری چه کار می کنی؟ گفتم: دارم درس می خونم. می گه: بیا کتابتم ببر که بهتر متوجه شی!

فاطیما: یه بار زنگ زده بودم خونه ی دوستم، خواهرش برداشت. بهش گفتم: سارا خونه است؟ گفت: نه می خواستم بهش بگم وقتی اومد بگین به من زنگ بزنه، اشتباهی گفتم: زنگ بزنه اومد به من خونه! نفهمیدم چه جوری تلفن رو قطع کردم!

بصیر: رفیقم به بچه خواهرش که 4 سالشه به معنای کوچیک بودن گفته تو جوجه ای! اونم عصبانی شده گفته: من جوجه نیستم، من الاغم! بعد هم همه تو اون جمع منفجر شدن و چسبیدن به سقف!

حمید: اعتراف می کنم که در زمان 5-6 سالگی فکر می کردم اگر پدرم به جای رفتن به کویت به قطر می رفت می توانست برای ما قطار بیاورد تا بازی کنیم!

پرزیدنت: یه بار توی تاکسی، عقب سمت در شاگرد نشسته بودم. بغل دستیم خواست پیاده شه، من هم در رو باز کردم. بعد از این که دوباره نشستم توی ماشین، مجددا عین زمانی که تازه سوار تاکسی می شم گفتم سلام! آقای راننده به روم نیاورد ولی مسافر جلوییم خنده اش قطع نمی شد! خودم هم اون یه تیکه ای رو که تا خونه باید پیاده می رفتم نیشم تا بناگوشم باز بود ملت فکر می کردن خل شدم!

رامین: اعتراف می کنم یه روز رفتم در خونه همسایه آش بدم، وقتی زنگ زدم یه دختره گفت: بله؟ من هم هول شدم، گفتم: الو! سلام! آش آورده ام. تابلو بود داشتن می خندیدن، آخه 100 دقیقه طول کشید بیان آش رو بگیرن! صورت هاشون از خنده سرخ شده بود!

محمد: چند وقت پیش با بابام دعوام شد، دستشو برد بالا که بزنه تو صورتم... 
من هم یهو رفتم تو فاز فیلم هندی، گفتم: 
بزن بابا! بزن! بزن بذار بفهمم که پدر بالا سرمه! بزن که بفهمم هنوز بی صاحاب نشده ام!
و در نهایت ناباوری، بابام زد تو گوشم!

یه روز توی فروشگاه های خارج دنبال ژاکت یقه هفت می گشتم. یکی از فروشنده ها اومد جلو گفت می تونم کمک کنم؟ من هم که اسم یقه هفت رو نمی دونستم، یقه رو نشون دادم و گفتم this like seven. بی چاره چند جور ژاکت آورد. یهو یه ژاکت یقه هفت دیدم و گفتم از این می خوام. یه نگاهی به من کرد وگفت: this is not like 7, this is V!

بچه که بودم (منظورم 4-5 سالگیمه) خیلی دل پاکی داشتم. اون قدر که غذاها رو آروم و کم می جویدم که دردشون نیاد! آخر سر هم همین بچه پاک و معصوم که خودم باشم به خطر دل رحم بودنم چنان یبوستی گرفته که با پارچ پارچ خوردن روغن زیتون هم حل نشد!

امروز گوشی عمو رو بدون این که بفهمه برداشتم و اسمم رو از اسم خودم به ” ۲۰۰۰۹۰۲۲ ” تغییر دادم. بعد با گوشی خودم این پیامک رو براش فرستادم:
"مشترک گرامی! ضمن عرض تبریک به مناسبت فرا رسیدن عید سعید فطر و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما، به عرض می رساند شما در قرعه کشی همراه اول به مناسبت عید سعید فطر، برنده یک دستگاه خودروی Mazda3 شده اید. ضمن عرض تبریک لطفا جهت دریافت جایزه عدد 87297372 را به همین شماره بفرستید. هیچ کس تنها نیست. همراه اول"
بنده خدا بالای بیست بار اون کد رو برام فرستاد و من هر دفعه بهش جواب دادم:
"مشترک گرامی! کد ارسالی شما صحیح نمی باشد. لطفا مجددا ارسال فرمائید."
بعد اس ام اس داد:
"برو گمشو همراه اول!"
من هم اسمس دادم:
"مشترک گرامی! حالا که فحش می دهید، مزدا که سهل است، دسته بیل هم بهتون نمی دیم!"

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه یکم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()