خاطرات بامزه شما (سری 4) 

اعتراف می کنم بچه که بودم و تازه مسواک زدن رو یاد گرفته بودم، موقع مسواک زدن به جای این که مسواک رو تکون بدم، سرم رو با شدت در جهات مختلف تکون می دادم و مسواک رو همین طور ثابت نگه می داشتم. اعتراف می کنم تا یه ربع بعد از مسواک زدن سرم گیج می رفت!

اعتراف می کنم وقتی بچه بودم، معلم بهمون گفت قرآن کریم بیارید. وقتی اومدم خونه، ما قرآن مجید داشتیم. من هم گریه می کردم که قرآن کریم می خواهم.

یه بار سر کلاس بودم تو مدرسه. از معلم اجازه گرفتم برم بیرون فکرم مشغول بود بعد به جای این که در رو باز کنم برم، در زدم! یعنی کلاس منفجر شدا منم پخش شدم رو زمین بیشتر از همه می خندیدم!

پسرخاله ام رفته بوده خواستگاری. توی صحبت دو نفره دختره بهش می گه: راستش من قصد ازدواج ندارم. پسرخاله ام هم می گه: من هم اومده بودم خونه تون میوه بخورم برم!


تو تاکسی رفتم بگم آقا خیلی ممنون، پیاده می شم، بلند گفتم: "آقا خیلی پیاده می شم!"

به عنوان یک مهندس می خواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که می خواهم سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، برای این که برق نگیردم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمی کنه، کلی غصه خوردم که دریل سوخت!

استاد پرسید چرا سمت راست کلاس همیشه شلوغ تر از سمته چپه؟ گفتیم چون وایرلس این طرف بهتر آنتن می ده! دچار یاس فلسفی شد!
فرستنده: یاس

اعتراف می کنم یه بار نزدیکی های ونک تو یه ترافیک بدجور گیر کرده بودم، یهو انداختم تو یه کوچه فرعی و گازش رو گرفتم. ملت هم خیال کردن من بلدم، مثل اسب دنبالم راه افتادند! یه کم این ور اون ور پیچیدم، آخر خوردم به بن بست! خیلی ریلکس ماشین رو ته کوچه پارک کردم رفتم! تا نیم ساعت بعد اون ماشین ها داشتند سر و ته می کردن که از کوچه در بیان!

اعتراف می کنم یه روز بدون ماشین رفته بودم سر کار، ولی سوییچ ماشین توی دسته کلیدم بود. برگشتنی وقتی از اتوبوس پیاده شدم برگشتم در اتوبوس رو قفل کنم!
فرستنده خاطره: مرضیه

دیشب داداشم توی خواب هذیون می گفت و جیغ می کشید... رفتم توی اتاق، دیدم بابام بالای سرشه! گفتم: خوب بیدارش کن! گفت: بذار کابوسشو ببینه، این همه پول دی وی دی می ده فیلم ترسناک می گیره، بذار سه بعدیشم ببینه!


یک روز رفته بودیم مهمونی، من یک عینک روی دراور دیدم و با ذوق دوییدم عینک رو برداشتم زدم به چشمام، گفتم: این عینک ماله کیه؟ گفتند مال محسنه. من گفتم: "محسن که چشاش زیاد ضعیف نیست... البته چرا... این یکی رو شفاف تر از اون یکی می بینم." که دیدم همه زدند زیر خنده... آقا نگو عینکه اصلا شیشه نداشت!
فرستنده خاطره: سحر

اعتراف می کنم یه بار بچه که بودم، دوست داداشم داشت یه خاطره از ویروسی شدن CMOS کامپیوترش برای داداشم تعریف می کرد. من هم با علاقه ی زیادی داشتم بحث رو دنبال می کردم و هی فکر می کردم ویروسه توی «سیمِ موسِ» کامپیوترش بوده! تا مدت ها این واسم سوال بود که چه طوری ویروس می تونه بره توی سیم موس و اون جا بمونه و چه طوری همچین ویروسی رو می کشن؟

یه بار عاشق شده بودم و شکست عشقی بدی خورده بودم! برای همین رفتم توی اتاق و در رو به رو خودم بستم… بعد از یک ساعت صدام کردن که بیا شام بخور، داره سرد می شه! گفتم: من دیگه هیچی نمی خورم، می خوام بمیرم. گفتن: شام ماکارونیه، ته دیگ سیب زمینی هم داره که دوس داری! یعنی اونو بیشتر از ماکارونی دوست داشتی؟! نامردا نقطه ضعفِ منو پیدا کرده بودن!


یه بار رفتم در خونه دوستم داداشش اومد دم در. من هم هل کردم گفتم: شیرین هست؟ گفت: آره. گفتم: گوشی میدی بهش؟

یه روز داشتم با نامزدم حرف می زدم، بهم گفت: تو خیلی مهربونی. هول شدم گفتم: من هم همین طور!
فرستنده خاطره: حنانه

من سرمهماندار هواپیما هستم. همه می دانیم هنگام برخاستن هواپیما همه از جمله ما باید کمربندها رو ببندیم. در یک پرواز، چند دقیقه قبل از خاموش شدن چراغ "کمربدها را ببندید"، جهت هماهنگی با همکارانم به سمت کابین عقب می رفتم که ناگهان دیدم چهار مسافر کف هواپیما نشسته اند و مشغول خوردن هندوانه هستند! با دیدن این صحنه هم خنده ام گرفت هم شوکه شدم. قبل از این که لب باز کنم یکیشون گفت: جناب سروان بفرما می چسبه ها!
فرستنده خاطره: مهرداد

اعتراف می کنم توی بچگی یه دوست داشتم به اسم گلنوش که همسایه دیوار به دیوارمون بود. از دیوار کنار تختم سعی کرده بودم یه تونل به اتاقش بزنم، اما متاسفانه وسط راه به آجر برخورد کردم! هیچی! تازه کلی فحش هم از مامانم خوردم!

هفته اول سال تحصیلی بود. با رفقیم رفته بودیم دانشگاه ولی کلاس تشکیل نشد وقتی تو سالن بر می گشتم، دیدیم یک کلاس 12-10 تا دختره ولی هنوز استاد نیومده. این دوستم هم کلا سرش درد می کرد واسه اذیت کردن. سنش هم بالا بود. گفت من به جای استاد می رم سر کلاس، تو 3-4 دقیقه دیگه بیا صدام بزن جیم شیم. رفت داخل بلند گفت سلام بچه ها، همین جور تخته پاک کن رو بر داشت داشت تخته رو پاک می کرد، می گفت سال جدید تحصیلی رو تبریک می گم، که یکی از دخترا گفت: "استاد که سر کلاسه!" من از شیشه در نگاه می کردم، دیدم استاد خانمه و وسط بچه ها نشسته! رفیقم کلا سرخ شده بود ولی کم نیاورد، گفت: ببخشید! فکر کنم کلاس رو اشتباه آمده ام! بعد اومد بیرون، من افتاده بودم کف سالن داشتم می خندیدم!

بچه که بودم، وقتی اسفناج می خوردم حس می کردم زورم بیشتر شده و می رفتم توی کوچه دعوا ! کتک می خوردم، بر می گشتم به ملوان زبل فحش می دادم!

یه مدت پیش قرار شد با داییم بریم سر خاک دوست داییم که من هم می شناختمش. داییم یه بطری آب پر کرد گذاشت تو صندوق ماشین که قبر مرحوم رو بشوییم. وقتی رسیدیم دیدیم خانواده مرحوم سر خاکش نشسته اند، شمع روشن کرده اند و گریه می کنند. من هم جوگیر شدم، رفتم بطری رو از توی ماشین آوردم، درش رو باز کردم و ریختم روی قبر، که یهو آتش بلند شد! همه فرار کردند و خانم ها جیغ می کشیدند! هر چی بطری رو خالی کردم روی آتش که خاموشش کنم، بیشتر گُر می گرفت! تقصیر داییم بود که نگفت کدوم بطری آبه، کدوم یکی بنزین!

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه یکم خرداد 1392    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()