اعترافات احمقانه - سری  3 

اعتراف می کنم توی مهمونی بودیم سرگرم حرف زدن با خانم های دیگه یه دفعه دیدم پسر کوچکم نیست و از خواهرم خواستم که مراقبش باشه تا نکنه از پله بیافته و هی می گفتم که عرفان کو؟ حواست بهش باشه... دیدم همه زل زدن به من. با خودم گفتم باز چه سوتی ای دادم؟ یه دفعه پسرم که داشت شیر می خورد از روی پام پاشد و رفت که با بقیه ی بچه ها بازی کنه! حالا ماها رو نگو زدیم زیرخنده نیم ساعتی می خندیدیم!

فاطیما: اعتراف می کنم که من تا کلاس پنجم دبستان همه اش گریه می کردم و بهانه می گرفتم که چرا من تو جشن عروسی مامان و بابام نبودم!

دختر همسایه اومده زنگمونو زده، در رو باز کردم، می پرسه کاری داری؟ می گم نه عزیزم، بی کارم! گفت: ادویه کاری رو می گم!
تا یه ربع داشتیم می خندیدیم. از اون موقع هر وقت منو می بینه می گه کاری داری بالاخره؟

حسن: اعتراف می کنم که چون زانوهام مشکل داشت رفتم از زانوهام عکس رنگی بگیرم. داخل شدم، آقاهه گفت شلوارتو دربیار و روی تخت دراز بکش، دراز کشیدم، یارو رفت بعدش یه صدایی شنیدم. یه نفر گفت: نفس نکش، نفس نکشیدم. بعد گفت نفس بکش، 2  باره گفت نفس نکش، بعد گفت نفس بکش. من هم به حرفش گوش می کردم، واسه بار سوم گفت نفس نکش، نفسم رو نگه داشتم، 20  ثانیه گذشت، یواشکی نفس کشیدم آقاهه داد زد نفس نکش دیگه1  منم نفس نکشیدم. بعد گفت پاشو. من هم بلند شدم، گفت شما بخواب! دیدم یه نفر دیگه اون طرف هست داشتن از قفسه سینه اش عکس می گرفتن!

مهدی: یه بار رفتم مغازه می خواستم ماست کم چرب بگیرم اشتباهی گفتم: ‌آقا ببخشید ماست کم مصرف دارید؟

اعتراف می کنم بچه که بودم مامانم جرات نمی کرد با من سوار تاکسی بشه چون می دونست اگر راننده آهنگ بذاره من شروع می کنم به رقصیدن. اون هم چه جور!

بنفشه: تا  ۸  سالگی فکر می کردم یه خرگوشم. چون وقتی بچه بودم پدرم همش می گفت من یه بچه خرگوش بودم که اونا از تو باغچه پیدام کردن و وقتی بزرگ شدم شبیه خودشون شدم...

مهشید: اعتراف می کنم که یک بار به یک مغازه خدمات کامپیوتری برای خرید نرم افزاری رفتم. مغازه  2  در داشت. از در اول که داخل شدم، پرسیدم گفت نداریم. بعد از در دیگر که فکر می کردم مغازه دیگری باشد دوباره داخل شدم و پرسیدم ناگهان دیدم که همان مغازه است و مشتریان داحل مغازه کلی بهم خندیدن!

اعتراف می کنم اولین روزی که رفتم دانشگاه، نیم ساعت توی حیاط نشسته بودم تا زنگ رو بزنن برم سر کلاس!

امیر: اعتراف می کنم بچه که بودم گم شدم، مامانم پیدام کرد بهش گفتم: "بهت نگفتم دستمو بگیر گم نشی؟"

اعتراف می کنم وقتی بچه بودم شیشه شور رو برای تمیز کردن مانیتور روش خالی کردم، سوخت!

اعتراف می کنم بچه که بودم چپ و راست رو از هم تشخیص نمی دادم همیشه مامانم کفش پای راستم و سمت راست دفتر املام رو برام علامت گذاری می کرد. یه روز که املا داشتیم خانم معلم شروع کرد به خوندن، من هم تند تند می نوشتم یه دفعه صدای معلمم اومد که گفت دختر گلم داری اشتباه می نویسی! من هم تند پاک کردم و در جهت عکس شروع کردم به نوشتن و کلی نق و نوق کردم که چرا مامانم برام اشتباه علامت گذاری کرده. فردای اون روز معلم دفترامون رو بهمون داد. من هم که به خیال خودمم بیست می شدم دفتر املامو باز کردم و یه صفر بزرگ توی دفتر املام دیدم و شروع کردم زار زار به گریه کردن. بعد فهمیدم که خانم معلم با شاگرد پشت سریم بوده که گفته اشتباه می نویسم.

اعتراف می کنم نزدیک شب عید، بعد از این که کارم توی شرکت تموم شد می خواستم برم خرید، خیلی هم خسته بودم. رفتم توی یه مغازه ای که لباس بچه گانه داشت گفتم آقا شلوار سایز من چی دارید؟

محبوب: اعتراف میکنم شیراز که بودیم می خواستم آدرس حافظیه رو سوال کنم شیشه ماشین را پایین کشیدم و پرسیدم آقا ما کجا می خوایم بریم؟

علیرضا: اعتراف می کنم چند سال پیش با یکی از دوستانم سوار تاکسی بودیم، وسطای راه که رسیدی،م دوستم دستش رو کرد توی جیبش که کرایه رو حساب کنه، من هم با داد و فریاد دستشو گرفتم و گفتم: نه سعید! عمرا اگه بزارم حساب کنی... به هیچ وجه... از دستت ناراحت می شم! و از این حرفا. که یهو دوستم گفت: دستمو شکوندی بابا! یه دقیقه صبر کن می خوام گوشیمو از جیبم دربیارم!

محمد: بچه که بودم، خاله ام تازه ازدواج کرده بود. یه روز اومدن خونه مامان بزرگم و مامانم گفت خاله اینا ماشین خریدن، بهشون تبریک بگو. من هم تو عالم بچگی به جای مبارک باشه گفتم دست شما درد نکنه! مهمونی رسما منفجر شد از خنده!

نرگس: اعتراف می کنم اوایل دوران نامزدیم وقتی برای اولین بار با خانواده شوهرم به مجلس ختم یکی از نزدیکانشون رفته بودیم، جلوی در، خانواده متوفی رو که دیدم حول شدم در جواب احوال پرسی شون گفتم: خدا بیامورزدتون.

بهزاد: اعتراف می کنم بچه که بودم خورده های پاک کن رو جمع می کردم، می ذاشتم توی یخچال تا منجمد بشه تا دوباره پاک کن به دست بیاد، ولی هیچ وقت درست نمی شد!

یکی از همکلاسی های دوره دبستان رو دم در دانشگاه دیدم، داشتیم گپ می زدیم که دو تا دختر که ازشون بدم می آمد از در دانشگاه اومدن بیرون. گفتم: اه باز این ... آمد! گفت: اون خواهرمه! سریع گفتم: نه! اون یکی! گفت: اون هم زنمه!
از اونی که روز ازل شانس پخش می کرده متشکرم شخصاً!

بابام داره شله زرد می خوره، مامانم می گه خوبه! می گه نمی دونم شیرینیش کمه... یا زیاده؟!

داشتم در گوشی با نامزدم صحبت می کردم، یهو داداشم صدام کرد، منم به نامزدم گفتم یه لحظه گوشی رو نگه دار!

امیرحسین: اعتراف می کنم که چند روز پیش سوار تاکسی تلفنی شدم به جای این که به راننده آدرس بدم گفتم: یه آژانس واسه دم در خونه می خوام. دیروز که دوباره طرف رو دیدم بهم گفت: دیگه آژانس نمی خواین؟

نوشته شده در تاریخ دوشنبه هفدهم مهر 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()