به سلامتی همه پدرها

به سلامتی پدری که "نمی توانم" را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم...

به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید، اما واسه خیلی ها پدری کرد

به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف می پوشه می ره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش، اما بچه اش خجالت می کشه به دوستاش بگه این پدرمه...

سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچه اش تقسیم می کنه، اما غصه شو با سیگارش...

به سلامتی پدری که کفِ تموم شهر رو جارو می زنه که زن و بچه اش کف خونه کسی رو جارو نزنن...

همیشه مادر را به مداد تشبیه می کردم، که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر می شود… ولی پدر یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ می کند، خم به ابرو نمی آورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست. فقط هیچ کس نمی بیند و نمی داند که چه قدر دیگر می تواند بنویسد…

پدرم هر وقت می گفت "درست می شود"، تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ می باخت...

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد.

- وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و می بینی چه قدر آهسته می ره، می فهمی پیر شده!
- وقتی داره صورتش رو اصلاح می کنه و دستش می لرزه ، می فهمی پیر شده!
- وقتی بعد غذا یه مشت دارو می خوره، می فهمی چه قدر درد - داره اما هیچ چی نمی گه!
- و وقتی می فهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش، دلت می خواد بمیری...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()