تبلیغات
دوستانه

درس زندگی

حکیمی در حال مراقبه بود. مردی به او نزدیک شد و گفت: مرا به شاگردی بپذیر!
 حکیم با انگشت خطی راست بر روی زمین کشید و گفت: کاری کن کوتاه به نظر آید.
 مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد. حکیم گفت: برو یک سال بعد بیا.
 یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت: کوتاهش کن.
 مرد این بار نصف خط را با کف دست و آرنج پوشاند.
 حکیم نپذیرفت و گفت: برو یک سال بعد بیا.
 سال بعد باز حکیم خطی روی زمین کشید و از مرد خواست آن را کوتاه کند. مرد این بار گفت نمی دانم. و از حکیم خواهش کرد تا پاسخ را بگوید.
 حکیم، خطی بلند کنار آن خط کشید و گفت: حالا کوتاه شد!
 این حکایت، یکی از رموز فرهنگ ژاپنی ها را در مسیر پیشرفت نشان می دهد. با رشد و پیشرفت تو، دیگران خود به خود عقب می‌مانند. به دیگران کاری نداشته باش؛ کار درست خودت را انجام بده.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم مرداد 1395    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی، داستانهای کوتاه،     | نظرات()

خودکشی

خودکشی 

روزی، یک مرد ایرانی در زندگی خویش به پوچی رسید، لذا تصمیم به خودکشی گرفت.
 بالای صخره ای نوک تیز ایستاد و دور گردن خود طناب بزرگی بست.
 سمت دیگر طناب را به تخته سنگی بزرگ گره زد.
 مقداری سم نوشید و لباس خود را به آتش کشید.
 بلافاصله به سمت پایین پرید و در همان لحظه با هفت تیر به سوی خود شلیک کرد.
 گلوله به خطا رفت و طناب بالای سرش را برید.
 او که از خطر حلق آویز شدن جان سالم به در برده بود، به داخل آب سقوط کرد.
 آب شعله های آتش را خاموش کرد و استفراغ سم را از بدنش خارج ساخت.
 توسط یک ماهیگیر از آب خارج و به یک بیمارستان دولتی منتقل شد.
 در بیمارستان بود که به خاطر نبود امکانات و دارو، جان به جان آفرین تسلیم کرد!

نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم مرداد 1395    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز،     | نظرات()

سه وصیت پدر

سه وصیت پدر 

ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ! ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ.

 1. ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ را ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ، ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ.
 2. ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ، ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ.
 3. ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ.

 ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ. ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪﺭ ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ آن را ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ. ﭘﺲ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ.

 ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ، ﺑﺰﺭگ ترﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ. ولی ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﻋﻠﺘﺵ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ. او ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ!

 ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ. سپس تصمیم گرفت ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻮﺩ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﺪ. ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻫﻢ ﻛﺮﺩ...
 ﻭ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎً ﻣﻌﺘﺎﺩ ﻗﺎﺑﻠﻰ ﻫﻢ ﺷﺪ ﻭ گند زد ﺑﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎ! عملیٍ ﺑﯽ ﺟﻨﺒﻪ!

نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم مرداد 1395    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز، داستانهای کوتاه،     | نظرات()

خاطره استاد

خاطره ای از یک استاد دانشگاه 

خاطره یکی از اساتید قدیمی دانشکده متالوژی دانشگاه شریف:
 یک بار داشتم برگه ها رو تصحیح می کردم، به برگه ای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت؛ با خودم گفتم ایرادی ندارد. بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگه ها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا می کنم.
 تصحیح کردم و 17/5 گرفت. احساس کردم زیاد است؛ کمتر پیش می‌آید کسی از من این نمره را بگیرد... دوباره تصحیح کردم، 15 گرفت... برگه ها تمام شد. با لیست دانشجویان تطابق دادم، اما هیچ دانشجویی نمانده بود...
 تازه فهمیدم "کلید" آزمون را که خودم نوشته بودم تصحیح کرده ام!

نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم مرداد 1395    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز، داستانهای کوتاه،     | نظرات()

نوکر

نوجوانی آمد اندر منزلی از بهر کار
 گفت خانم، چیست نامت؟ گفت اسمم اکبر است

 گفت در این جا اگر خواهی شوی مشغول کار
 از زبان باید تو باشی لال و گوشانت کر است

 گفت روی چشم، هر امری که تا صادر شود
 من اطاعت می کنم از هر که این جا سرور است

 گفت خانم، هر چه این جا بشنوی از نیک و بد
 گوش هایت یک بود دیوار و آن دیگر در است

 هر غذایی را که خوردی خام و پخته تند و شور
 حق نداری تا بگویی کاین بد و کان بدتر است

 گر زدم یک لنگه کفشی بر سرت از روی خشم
 نوش جان کن، باش ساکت کاین روال نوکر است

 نوجوان با خنده از منزل برون گردید و گفت
 این که می خواهی تو، نوکر نیست نامش شوهر است!

نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم مرداد 1395    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: شعر طنز، مطلب طنز،     | نظرات()

نوار کاست

سی سال قبل...

 چهارم ریاضی بودیم. دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود. جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوار کاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه های قتل شبه عمد! یه ناظم داشتیم به اسم آقای شریفی که تازه از شهربابک اومده بود. آدمی بود سختگیر و در عین حال ساده دل. 

 یه روز یکی از بچه ها نوار جدید شهرام شب پره رو آورده بود مدرسه که تو راهرو از جیبش افتاد. بلافاصله آقای شریفی عین عقاب پیداش شد ولی خوشبختانه تو شلوغی زنگ تفریح نفهمید از جیب کی افتاده. از سعید، که اتفاقا نوار هم مال اون بود، پرسید این مال کیه؟ اون هم گفت آقا مال هر کی هست اسمش روش نوشته! چون نوار دم کلاس ما پیدا شده بود حدس زد مال یکی از ماست. آقای شریفی گذاشت همه اومدن سر کلاس بعد اومد تو و بلند گفت مبصر کلاس؟ من بلند شدم گفتم بله آقا. گفت شهرام شب پره کدوم یکیه؟! گفتم آقا امروز نیومده! گفت هر وقت اومد راهش نمی دی تو کلاس، بیارش دفتر! گفتم چشم. 

 این قضیه تو مدرسه پیچید و شده بود سوژه خنده.
 گذشت تا چند روز بعد که آقای شریفی منو احضار کرد دفتر. با یه لحن شماتت آمیزی گفت آقا مهدی من از شما انتظار نداشتم به من دروغ بگی! من گفتم چه دروغی گفتیم آقا؟ گفت سر قضیه شهرام شب پره. آه از نهادم بلند شد و تو دلم گفتم یکی منو لو داده. تته پته کنان پرسیدم چی شده مگه آقا؟ گفت: من از بچه ها پرسیدم گفتند امسال اصلا اینجا ثبت نام نکرده، رفته دبیرستان واعظی! یه نفس راحتی کشیدم و گفتم آقا من روز اول سال دیدمش، فکر کردم هنوز میاد این جا. 
 گفت همون بهتر که شرش کم شد، بچه های مردم رو منحرف می کرد...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم مرداد 1395    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: مطلب طنز، داستانهای کوتاه،     | نظرات()

لیوان مشکلات


استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اسفند 1393    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی، داستانهای کوتاه،     | نظرات()

کریم و درویش


درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست 

نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اسفند 1393    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی، داستانهای کوتاه،     | نظرات()

دزد باورها

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اسفند 1393    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی، داستانهای کوتاه،     | نظرات()

درویش یک دست

درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.

قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می‌کردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟

  

خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد.
از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبه‌ای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل می‌بافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفتترا به خدا سوگند می‌‌دهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی.

اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همه مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و می‌گفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393    | توسط: علیرضا زمانی    | طبقه بندی: ادبی، داستانهای کوتاه،     | نظرات()